نقد فصل سوم سریال «یوفوریا»: درام HBO ساخته سم لوینسون خستهکننده میشود

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، حتی در فصلی که تغییرات اجباری زیادی در آن دیده میشود — تغییراتی که نتیجه فاصله چهار ساله بین فصلها و پرش زمانی داستان به بعد از دوران دبیرستان است — هنوز هم تعداد زیادی از شخصیتها به شکلی کشدار، بیهدف و بدون حرکت باقی ماندهاند.
در همان صحنه اول فصل سوم «یوفوریا»، رو در حال دستوپا زدن است. او در بیابانی درست در جنوب مرز آمریکا گیر افتاده و شخصیت زندیا، این معتاد درمانده اما بهطرز غیرعادی سرحال، تلاش میکند یک کیف پر از محتوایی نامعلوم را از چیواوا به کالیفرنیا برساند، اما مسیرش پر از مانع است. ابتدا چرخ ماشینش داخل یک گودال میافتد. با کمی کمک دوباره حرکت میکند، اما فرار از یک تله فقط او را وارد تلهای خطرناکتر میکند.
انگار تمام زندگی رو از دو حالت تشکیل شده: یا درجا زدن آزاردهنده یا اضطراب فلجکننده. بدتر اینکه هر دو وضعیت مدام بیهوا سراغش میآیند. چطور چیزی که در ابتدا تا این حد ساده به نظر میرسید، ناگهان اینقدر مرگبار و هولناک میشود؟
ورود دوباره او به داستان — که با صحنهای همراه است که رو را عملاً بین مرگ و زندگی معلق نگه میدارد — استعارهای چندان پنهان نیست، اما خود سریال «یوفوریا» هم هیچوقت ظرافت خاصی نداشته است. رو از همان لحظهای که برای اولین بار او را دیدیم، هفت سال پیش بهعنوان یک نوجوان ۱۶ ساله معتاد که از مرکز ترک اعتیاد به خانه برگشته بود (و خیلی زود دوباره به آن برمیگردد)، در یک چرخه کابوسوار گیر افتاده است. حالا در ۲۲ سالگی هم هنوز همانجاست. دیگر هیچ تکیهگاهی برای امنیت وجود ندارد (مادرش برای محافظت از خواهر کوچکتر رو، او را از خانه بیرون کرده) و آزادیای که بزرگسالی وعده میداد شاید چیزی جز یک سراب نباشد.
اما او آن را میخواهد. واقعاً هم میخواهد. رو پس از یک فرار دیگر، آنقدر مشتاق است زندگی دلخواهش را بهجای زندگی تحمیلی تجربه کند که خدا را به قلبش راه میدهد. شاید ایمان، انجیل یا تفسیر متنهای قدیمی را درست درک نکند، اما مصمم است تلاش کند. چون در فصل سوم، باید تغییری رخ دهد و اگر نتواند شرایطش را تغییر دهد، حداقل میتواند نگاهش را تغییر دهد. او میتواند تغییر کند. خواهد کرد. یا در این راه جانش را از دست میدهد.
این همان درام است، نه؟ با وجود اینکه موقعیت رو ثابت مانده، تلاش او برای رهایی همچنان جذاب است. او درجا میزند، اما همین نکته مهم است: وقتی در چالهای افتادهای، بیرون آمدن سخت است و حتی اگر بیرون بیایی، خیلی راحت دوباره سقوط میکنی. این همان زندگی یک معتاد است، دستکم در روایتی که «یوفوریا» ارائه میدهد.
یا حداقل بخشی از این روایت است. در فصلهای اولیه این سریال پرحاشیه، «یوفوریا» بهخاطر نگاه صادقانه به اعتیاد رو و اجرای قدرتمند زندیا در نمایش فراز و فرودهای او تحسین شده بود. این عناصر در فصل سوم که پس از تأخیری طولانی منتشر شده همچنان قوی هستند، اما سایر بخشهای داستان در سه قسمت اول (از مجموع هشت قسمت) بهشدت راکد و بیجان است. بیشتر شخصیتها تغییر نمیکنند و انگیزههایشان برای تغییر هم برای خودشان یا برای مخاطب تازه و روشن نیست. نتیجه این است که شروع فصل پایانی ادعایی سریال، بهجای رشد، کهنه و خستهکننده میشود و این سؤال را ایجاد میکند: چطور «یوفوریا» میتواند تا این حد کسلکننده شود؟
بخشی از این یکنواختی قابل پیشبینی بود. این سریال شهرت جنجالیاش را فقط از آنچه در دو فصل اول دیده شد به دست نیاورد؛ بلکه از فضای زمانی و مکانی همان دوران نیز تغذیه میکرد. چه با تصویر سم لوینسون از دبیرستان مدرن موافق باشیم یا نه، دستکم مشخص بود با نوجوانانی طرف هستیم که در حال تلاش برای فارغالتحصیلی بودند. بیرون کشیدن آنها از محیط مدرسه و انداختنشان در دنیای واقعی، بخشی از همان تنش و ترسی را که سریال بر آن بنا شده بود از بین میبرد.
حالا نیت (جیکوب الوردی) فقط یک پسر ثروتمند است که کسبوکار املاک پدرش را به ارث برده و در آن هم چندان موفق نیست. او و نامزدش کَسی (سیدنی سوئینی) ظاهراً زوج موفقی هستند — خانه بزرگ دارند، شامهای رمانتیک میخورند و مهمانی برگزار میکنند — اما پشت این ظاهر، همهچیز در حال فروپاشی است. او زیر بار بدهی خرد شده، او حتی یک غذای ساده هم بلد نیست درست کند و هر دو در حال دروغ گفتن به اطرافیانشان هستند.
آنها فقط زوجی هستند که در حال اجرای نمایشی از «رویای آمریکایی» هستند؛ تصویری تکراری و آشنا. با توجه به موفقیت شغلی الوردی و سوئینی در فاصله بین دو فصل، دیدن اینکه استعدادشان صرف خطهای داستانی تکراری شده، ناامیدکننده است. نیت همان آدم همیشگی است: یک فرد سادیست و خودخواه. کَسی شاید کمی عقبگرد کرده باشد، اما هنوز هم بیشتر در سطحی سطحی باقی مانده است.
لکسـی (مایو آستت) همچنان نقش فرعی دارد. جولز (هانتر شیفر) بیشتر جابهجا میشود تا رشد کند و وارد آپارتمانی لوکس میشود که قرار است نماد امید باشد. اما حتی این تغییرات هم عمق زیادی ندارند.
حتی اگر سه قسمت اول صرفاً مقدمهچینی باشد، یک داستان خوب نباید اینقدر دیر شروع شود. وقتی سریال از تم وسترن خود با صداهای شلاق و قابهای عریض استفاده نمیکند، در حال غلتیدن در فضای اندوه و رکود است. ریتم کندتر شده و همین باعث میشود لحظات آزاردهنده حتی مصنوعیتر به نظر برسند.
شاید هدف، نمایش درد و بیهدفی نسل جوان باشد؛ نسلی که در دنیایی با فرصتهای شغلی رو به کاهش و اخلاقیات فرسوده گیر افتاده است. شاید همه ما فقط در حال درجا زدن هستیم. اما «یوفوریا» قبلاً اینقدر از نظر روحی تهی نبود و همیشه جاهطلبتر و زندهتر بود.
چرا نباید با قدرت و جسارت به پایان برسد؟ این همان کاری است که رو انجام میداد، و شاید تنها امید این باشد که سریال قبل از پایانش معنای گمشده خود را پیدا کند.
نمره: C-
فصل سوم «یوفوریا» یکشنبه ۱۲ آوریل ساعت ۹ شب به وقت شرق آمریکا از HBO پخش میشود و قسمتهای جدید هر هفته منتشر خواهند شد.







