نقد سریال «قفس» The Cage– تریلری تکاندهنده و عمیق درباره وضعیت یک جامعه

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، اثر تازه خالق «ریسپاندر» داستان دو کارمند یک کازینو را روایت میکند که تصمیم میگیرند از محل کارشان سرقت کنند. این مجموعه از نظر ساختار یک تریلر حسابشده و دقیق است، اما در واقع بسیار فراتر از یک داستان هیجانانگیز ساده عمل میکند.
چهار سال پیش، تونی شوماخر، راننده تاکسی و افسر پلیس سابق که به نویسندگی روی آورده، نخستین تجربه تلویزیونیاش را با «ریسپاندر» ارائه کرد. این سریال پنج قسمتی با بازی مارتین فریمن در نقش یک پلیس در آستانه فروپاشی، نشان میداد که چگونه فشارهای شبانهروزی ناشی از موج بیپایان جرم و جنایت – که از ناامیدی، درماندگی و خودخواهی تغذیه میشود – ذهن و جسم او را تحلیل میبرد. آن اثر با نگاهی موشکافانه به مسائل اجتماعی و روانی، مخاطب را وادار میکرد چشم از واقعیت برندارد و با لحنی انسانی و در عین حال تکاندهنده، به اثری درخشان تبدیل شده بود؛ معیاری که رسیدن به آن کار آسانی نیست.
با این حال، اثر جدید شوماخر یعنی «قفس» موفق میشود به این سطح نزدیک شود. در ظاهر، داستان درباره سرقت یک کازینو توسط دو کارمند آن، یعنی لیآن (با بازی شریدان اسمیت) و مدیرش متی (با بازی مایکل سوچا) است. اما در حقیقت، مانند «ریسپاندر»، با روایتی عمیق، خشمگین و بهشدت تأثیرگذار از وضعیت جامعه روبهرو هستیم که فقط در قالب یک تریلر جذاب و دقیق پنهان شده است.
لیآن و متی درمییابند که هر دو بهطور مخفیانه برای ماهها در حسابهای کازینو دست برده و از صندوق پول برداشت کردهاند. لیآن مادری بیوه با دو فرزند است. مادرش هجده ماه پیش فوت کرده و حالا علاوه بر همه مشکلات، از مادربزرگ مبتلا به زوال عقلش نیز مراقبت میکند. بدهیها روزبهروز بیشتر میشوند و چون خانه دولتیشان به نام مادربزرگ است، با انتقال او به آسایشگاه در دو هفته آینده، کل خانواده با خطر بیخانمانی روبهرو خواهد شد.
متی نیز فرزند یک معتاد سابق است و خودش هم در حال ترک مواد، اما همچنان گرفتار اعتیاد به قمار است. الکل هم هست، اما در میان آشفتگی زندگیاش چندان به چشم نمیآید. او دختری نوجوان به نام امیلی دارد که رابطهای پر از عشق میانشان برقرار است، اما متی به دلیل شرمساری از وضعیتش، کمتر به دیدارش میرود. شوماخر مهارت خاصی در جانبخشی به شخصیتها و روابط دارد، حتی اگر نقششان فرعی باشد. رابطه میان متی و امیلی، و بهویژه میان متی و مادر امیلی، تریس، نمونههای درخشانی از این توانایی هستند؛ بهطوری که هر بار دیدارشان، سالها عشق و دلخوری را بهخوبی منتقل میکند.
اعتیاد به قمار، متی را در بدهی سنگینی فرو برده است. طلبکار او، پاول، که به نوعی دوستش هم محسوب میشود، برای وصول این بدهی وارد عمل میشود. حتی در همین موقعیت هم، نویسنده از پرداخت شخصیت غافل نمیشود؛ پاول قبل از ضربه زدن به سر متی، برایش کمپرس سرد میآورد. او پیشنهادی به متی میدهد: همکاری با یک خلافکار محلی برای تسویه بدهی. البته در واقع، انتخاب دیگری وجود ندارد.
از اینجا به بعد، شرایط تقریباً برای همه شخصیتها بدتر میشود. پساندازها توسط شریکهای قدیمی ربوده میشوند، ماهیت واقعی کازینو آشکار میشود، نوجوانان به سمت خطر کشیده میشوند و مشکلات تازهای به زندگیها اضافه میکنند، و همه بیشتر و بیشتر در تنگنای ترس، پیامدها و سرنوشت گرفتار میشوند. اما در مقابل، تجربه تماشاگر هر لحظه غنیتر و جذابتر میشود، چرا که هر صحنه سرشار از بار احساسی است. شریدان اسمیت طبق معمول بازیای کاملاً باورپذیر ارائه میدهد؛ زنی که در آغاز او را بر لبه یک پارکینگ میبینیم، اما نمیتواند خود را به نیستی بسپارد، چون افراد زیادی به او وابستهاند.
با این حال، مایکل سوچا درخشانتر ظاهر میشود. او همیشه بازیگر قابل توجهی بوده، اما این نقش فرصتی ویژه برایش فراهم کرده و او با ظرافتی کمنظیر، لایههای شخصیت متی را آشکار میکند: شوخطبعیاش، اندوه سنگینش، ضعفهایش و نیروی پنهانی که بهتدریج نمایان میشود، آن هم زمانی که ریشههای اعتیادش روشنتر میگردد. داستان بهتدریج از روایتی درباره شکنندگی امروز، به بررسی تجربههایی تبدیل میشود که انسانها را شکل میدهند و زخمی میکنند، و این زخمها چگونه به دیگران منتقل میشوند. در نهایت، با پایانی غیرمنتظره اما کاملاً باورپذیر، روایت به این نکته میرسد که حتی در دنیایی چنین سخت و بیرحم، رستگاری – هرچند بسیار نادر – همچنان ممکن است.
«قفس» را میتوان مکملی برای «ریسپاندر» دانست؛ اثری که اینبار به جای تمرکز بر مأموران قانون، صدای کسانی را بازتاب میدهد که معمولاً در حاشیه قرار دارند و با نگاهی همدلانهتر به زندگی آنها میپردازد. شاید بتوان آن را روایتی از «سوی دیگر جامعه» نامید.








