نقد سریال «دی‌تی‌اف سنت لوئیس»: پایانی خیره‌کننده که فراتر از معمای قتل، لایه‌های عمیق‌تری را آشکار می‌کند — حاوی اسپویل

جیسون بیتمن در «دی‌تی‌اف سنت لوئیس» — به روایت تینا راودن / اچ‌بی‌او

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، قسمت هفتم با عنوان به‌جای «هیچ‌کس عادی نیست؛ فقط از آن سوی خیابان این‌طور به نظر می‌رسد»، نه‌تنها توضیحی قانع‌کننده درباره آنچه بر سر فلوید اسمرنیچ آمد ارائه می‌دهد، بلکه از مخاطبان نیز می‌خواهد بخش‌های بیشتری از وجود خود را آشکار کنند.

[یادداشت سردبیر: متن پیش‌رو حاوی اسپویل از قسمت هفتم «دی‌تی‌اف سنت لوئیس» با عنوان «هیچ‌کس عادی نیست؛ فقط از آن سوی خیابان این‌طور به نظر می‌رسد» — قسمت پایانی — است.]

یکی از افشاگرانه‌ترین لحظات پایان‌بندی بسیار افشاگر «دی‌تی‌اف سنت لوئیس»، در عین حال یکی از فراموش‌شدنی‌ترین آن‌هاست. در ابتدای قسمت هفتم، زمانی که به نظر می‌رسد پرونده علیه کلارک فارست، هواشناس محلی، به بن‌بست رسیده، کارآگاه هومر نتایج تحقیقات خود و افسر پلامب را به دادستان، باب دالت، منتقل می‌کند.

دالت می‌پرسد: «منظورتان چیست، کارآگاه؟»

هومر پاسخ می‌دهد: «پرونده محکم بود، اما هرچه بیشتر—»

دالت حرفش را قطع می‌کند: «هرچه بیشتر حرف‌هایش را باور کنید؟» هومر شانه بالا می‌اندازد و سر تکان می‌دهد. دالت ادامه می‌دهد: «من که باورش نمی‌کنم. فارست برای آمفزین نسخه می‌گیرد، که مثلاً به مرد دیگری کمک کند با دوست‌دخترش رابطه داشته باشد؟ تا حالا چنین لطفی برای دوستی کرده‌اید؟»

هومر اعتراف می‌کند که چنین کاری نکرده، اما نظرش درباره کلارک تغییر نمی‌کند. او تحقیق کرده، با مظنون روبه‌رو شده و با وجود دشواری در درک منطق ماجرا، باور دارد کلارک فلوید اسمرنیچ را نکشته، چون فلوید دوست او بوده است.

در نهایت، گفت‌وگوی کوتاه هومر و دالت چندان تعیین‌کننده نیست و حتی در میان لحظات درخشان فراوان، چندان به‌یادماندنی هم نیست. این صحنه قابل مقایسه با رقص سرنوشت‌ساز کلارک و فلوید، توضیح لطیف استیون کوئیس برای کارول درباره دلیل دریافت جایزه «داور سال»، یا گفت‌وگوی هومر و پلامب با ریچارد در پارک اسکیت نیست؛ جایی که او می‌فهمد آخرین کلمات ناپدری‌اش در واقع «راک آن» نبوده است. این لحظات، هسته شخصیت‌های اصلی را آشکار می‌کنند و بار احساسی عمیقی به پایان سریال می‌بخشند.

اما گفت‌وگوی هومر و دالت نشان می‌دهد که مسیر روایت می‌توانست به‌سادگی به شکلی دیگر پیش برود؛ مسیری تاریک‌تر و نادرست. روی کاغذ، آنچه برای فلوید رخ داده، دور از ذهن به نظر می‌رسد. برای دالت — و در نتیجه دادگاه و افکار عمومی — بسیار ساده‌تر بود که بپذیرند کلارک دوستش را کشته تا با همسر او فرار کند. حتی این احتمال نیز به‌راحتی قابل پذیرش بود که کلارک و کارول برای دریافت پول بیمه دست به قتل زده باشند، یا این‌که کارول به‌تنهایی مرتکب این کار شده باشد. در مقابل، توضیح واقعی — اینکه فلوید پس از ماه‌ها افسردگی، شرم و تنهایی، به زندگی خود پایان داده — ساده‌تر است، اما جزئیاتی دارد که می‌تواند در شهری مانند توایلا، میزوری، تردیدبرانگیز باشد.

همین موضوع ما را به دالت بازمی‌گرداند. دیدن شخصیتی که پیش‌تر حضور نداشته و به‌سادگی دیدگاه مبتنی بر تجربه کارآگاه اصلی را رد می‌کند، آزاردهنده است. اگر دالت بر موضع خود پافشاری می‌کرد، یا اگر هومر در طول بازجویی‌ها ذهن خود را باز نمی‌کرد، کلارک می‌توانست به جرمی که مرتکب نشده محکوم و حتی اعدام شود. او ممکن بود تنها به این دلیل کشته شود که مسئولان حاضر نبودند رفتارهای غیرمتعارف را چیزی جز نشانه‌ای از ذهنی مجرمانه بدانند؛ زیرا جرأت کرده بود دری را باز کند که بسیاری ترجیح می‌دهند بسته بماند.

به بیان دیگر، ممکن بود انسانی جان خود را از دست بدهد چون جامعه نمی‌پذیرد دو دوست بتوانند تا این حد به هم نزدیک باشند؛ چون این موضوع نادر است، یا چون درباره آن صحبت نمی‌شود — یا شاید دقیق‌تر، چون درباره آن صحبت نمی‌شود، نادر به نظر می‌رسد.

«دی‌تی‌اف سنت لوئیس» قصد ندارد مخاطب را بترساند یا کلارک را قهرمان جلوه دهد. تمرکز سریال بیش از آن‌که بر نقص‌های نظام عدالت کیفری باشد، بر واکاوی ماهیت مخرب انزوا و تحقیر در ابعاد انسانی آن است. به همین دلیل، با وجود نیت خیرخواهانه کلارک در تلاش برای بالا بردن اعتمادبه‌نفس دوستش — حتی اگر مستلزم فریب دادن فلوید و خودش باشد — منطقی است که در نهایت تنها بماند.

کلارک می‌گوید: «نمی‌دانم اینجا چه می‌کنم، در زندگی هم نمی‌دانم چه می‌کنم. فکر می‌کنم تابستان امسال همه‌چیز را خراب کردم.» او قطعاً در قبال خانواده‌اش چنین کرده است؛ در برابر ایمی، که قربانی بی‌حوصلگی او شد، و دخترانش که از دایره توجه او خارج شدند. آن‌ها در روایت جایگاه مهمی ندارند، زیرا در تابستان کلارک نیز چنین جایگاهی نداشتند. ترک کردن او بدون حتی یک یادداشت خداحافظی، هم استقلال آن‌ها را نشان می‌دهد و هم غفلت کلارک را. او می‌گوید: «دوازده سال برایشان مهم بودم. حالا می‌خواهم برای کسی دیگر مهم باشم.»

این‌ها بهانه‌هایی کلیشه‌ای هستند و سریال نیز چنین ادعایی ندارد که غیر از این است. فلوید می‌گوید: «این حرف‌ها مال میانسالی است»، و تلاش می‌کند آن را به مرحله‌ای گذرا نسبت دهد. اما نقطه قوت سریال در این است که این احساسات را نادیده نمی‌گیرد، بلکه به آن‌ها گوش می‌دهد و با دقت بررسی‌شان می‌کند. حتی زمانی که کلارک به احساساتی خودخواهانه اعتراف می‌کند، فلوید او را قضاوت نمی‌کند، بلکه می‌پذیرد. زیرا وقتی دوستی در حال فروپاشی است، صرف گفتن این‌که «در حال فروپاشی هستی» کافی نیست؛ باید کنار او نشست، گوش داد و تجربه‌ای را که برای او منحصربه‌فرد و دردناک است، به رسمیت شناخت.

این همان معنای دوستی است؛ و شاید بزرگ‌ترین تراژدی این مجموعه در این باشد که کلارک و فلوید ارزش این دوستی را زمانی که پیش رویشان است، درک نمی‌کنند. آن‌ها ارتباطی عمیق دارند، اما نمی‌دانند با آن چه کنند. هر دو تلاش می‌کنند تنهایی و بی‌اهمیتی خود را بیان کنند. هر دو برای حمایت از دیگری دست به اقدامات افراطی می‌زنند و ارزش یکدیگر را به‌خوبی می‌بینند، حتی زمانی که در خودشان نمی‌بینند. با این حال، در لحظه‌های مهم، به دنبال چیزی فراتر از یکدیگر می‌گردند. کلارک حتی خود را قانع می‌کند که باید نسبت به فلوید برانگیختگی جنسی نشان دهد تا حال او بهتر شود — و فلوید نیز همراهی می‌کند، چون تصور می‌کند به آن نیاز دارد.

یا دست‌کم چنین فکر می‌کند. «دی‌تی‌اف سنت لوئیس» را می‌توان به‌طور خلاصه بررسی پیچیده‌ای از بحران تنهایی مردان دانست. این‌که چگونه از قالب معمای قتل استفاده می‌کند، بدون آن‌که به کلیشه‌های رایج آن تن دهد، خود بحثی جداگانه است. این مجموعه به‌دقت بررسی می‌کند چرا دو شخصیت اصلی، با وجود زندگی‌ای که از بیرون مشابه دیگران به نظر می‌رسد، چنین احساس بیگانگی عمیقی دارند.

نکته همین‌جاست: ما نمی‌دانیم دیگران واقعاً چقدر رضایت دارند؛ فقط می‌دانیم چه چیزی را بیان می‌کنند. باقی صرفاً فرض است، و فرض راه مطمئنی برای رسیدن به حقیقت نیست. باید با یکدیگر صادق باشیم و به همان اندازه، پذیرای صداقت دیگران نیز باشیم.

کلارک می‌گوید: «انگار تابستان تمام شد.»

فلوید پاسخ می‌دهد: «آره، و تنها چیزی که نصیبم شده، کمی آفتاب‌سوختگی است.»

اما این تمام ماجرا نیست. او کلارک را دارد؛ دوستی که او را همان‌گونه که هست می‌بیند. این موضوعی مهم است. با وجود انتخاب‌هایی که شاید از نگاه دیگران عجیب به نظر برسد، این دو رابطه‌ای واقعی و مبتنی بر اعتماد شکل داده‌اند. آن‌ها به‌جای ساختن دیوار، درها را باز کردند؛ به‌جای فرو رفتن در خود، به سمت یکدیگر رفتند. جهان به چنین ارتباطی بیشتر نیاز دارد — ارتباط، آسیب‌پذیری و پذیرش — در غیر این صورت، افراد بیشتری مانند کلارک بدون دانستن دلیل، زندگی خود را تخریب خواهند کرد؛ یا مانند فلوید، در تنهایی خواهند مرد.

امتیاز: A

«دی‌تی‌اف سنت لوئیس» هم‌اکنون از طریق اچ‌بی‌او و اچ‌بی‌او مکس در دسترس است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا