انتشار کتاب «شاهدی از آمریکا» به قلم مریم عرفانیان روایت زندگی شهید شاهد شجاعی‌پور

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، کتاب «شاهدی از آمریکا» روایتی داستانی از زندگی و مجاهدت‌های شاهد شجاعی‌پور، یکی از شهدای جبهه مقاومت در انتشارات به نشر چاپ و روانه بازار نشر شد.

کتاب «شاهدی از آمریکا» به قلم مریم عرفانیان، روایت زندگی شهید شاهد شجاعی‌پور از زبان مادرش است؛ روایتی صمیمی و مستند که ابعاد شخصیتی، علمی و اعتقادی این شهید مقاومت را به تصویر می‌کشد.

شجاعی‌پور در سال ۱۳۵۸ در کرمان متولد شد و پس از گذراندن دوران متوسطه، در رشته مکانیک در دانشگاه علم و صنعت مشغول به تحصیل شد. سپس به کشور مالزی عزیمت کرد و فوق لیسانس خود را از دانشگاه ملی مالزی گرفت. بعد‌ها به آمریکا رفت و در دانشگاه سیراکیوز به تحصیل در رشته مکاترونیک پرداخت و پس از اخذ مدرک دکتری، وارد صنعت شد.

این کتاب در ۲۰ فصل همراه با وصیت‌نامه و تصاویری از شهید توسط انتشارات به‌نشر وابسته به آستان قدس رضوی در ۱۵۲ صفحه قطع رقعی در هزار نسخه منتشر شد.

نویسنده در مقدمه نوشت: همه‌چیز از یک تلفن شروع شد، آن هم لابه‌لای مشغله نوشتن چند کتاب و کارگاه‌های نویسندگی که تدریس داشتم و کارشناسی کتاب‌ها و… موبایلم زنگ خورد و صفحه‌اش روشن شد. تا گوشی را برداشتم، صدایی آشنا از آن سوی خط آمد. آقای مهدی سیم‌ریز، مدیر تولید انتشارات به‌نشر بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی معمول، درباره یکی از شهدا صحبت کرد. «نخبه علمی، ساکن آمریکا، کار‌های جهادی در لبنان و…» قبل از آنکه حرف‌هایش تمام شود، فکری به ذهنم رسید و گفتم «می‌تونید کتابش رو به چاپ برسونید!»

دقیقاً همان چیزی بود که او هم در نظر داشت. گویا حجت‌الاسلام والمسلمین احمد مروی، تولیت آستان قدس رضوی، تاکید داشتند کتاب شهید نوشته شود و مسئولان به‌نشر مرا برای این کار انتخاب کرده بودند. قبول کردم؛ نتوانستم بگویم مشغول نوشتن چند کتاب دیگر هستم و… حرف از آقا علی بن موسی‌الرضا (ع) که به میان بیاید، نه نمی‌آورم. همه‌چیز را می‌سپارم به خود آقا و می‌دانم آخر ماجرا همیشه خوب است.

چند ساعت بعد، شماره‌های همکاران، خانواده و آشنایان شهید از طریق پیامک و در پیام‌رسان‌ها برایم ارسال شد. در همان ابتدا، نام «شاهد شجاعی‌پور» توجهم را جلب کرد. واژه «شاهد» مترادف با کلمه «شهید» بود! این هم‌نامی حس خاصی به این پروژه بخشید و مرا به فکر فروبرد. اولین مصاحبه‌ام ۲۱ آذر ۱۴۰۳، در منزل پدریِ شهید و با حضور پدر، مادر، برادران (شجاع و علی)، خواهر (عالیه) و خاله شهید انجام شد. این مصاحبه چندساعته، اطلاعات بسیاری در اختیارم گذاشت. در ذهنم برای فصل‌هایی که قرار بود بنویسم، مرورشان می‌کردم و مبنای مصاحبه‌های تکمیلی قرار گرفت و این‌طور بود که روایت زندگی شهید «شاهد شجاعی‌پور» رقم خورد. او که دوم آذر ۱۴۰۳ در صورِ لبنان، بر اثر بمباران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید، جمعه ۱۶ آذر۱۴۰۳، مصادف با ایام فاطمیه، در رواق دارالحجه حرم مطهر رضوی آرام گرفت.

برای نوشتنِ کتاب، بیش از ۴۰ ساعت با خانواده و دوستان شهید به‌صورت شفاهی، تلفنی و از طریق شبکه‌های مجازی گفت‌و‌گو کردم. حتی فیلم‌های مرتبط با شهید را که برایم ارسال کردند، بار‌ها و بار‌ها دیدم. همه اینها به من کمک کرد تا ابعاد مختلف شخصیت شاهد را به مخاطبان نشان دهم. این کتاب، یادبودی برای شهید شجاعی‌پور است تا الگویی باشد برای نسل جوان. (صفحه ۴و ۵)

دیدار با آیت الله سیستانی

از بچگی این نوحه ورد زبانت بود «جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم، کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم؛ ایستاده است به تفسیر قیامت زینب، آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم…» همان نوحه‌ای بود که آهنگران با سوزوگداز می‌خواند. هر سال می‌رفتی کربلا، نجف، کاظمین و سامرا تا در آشپزخانه خدمت کنی. اوّلین شرط استخدامت، در هر کارخانه‌ای که توی آمریکا مشغول کار می‌شدی، این بود «ایام اربعین را حتی بی‌حقوق به کربلا بروم!» و موقع امضای قرارداد‌ها هم اصرار می‌کردی که «حتماً قید کنید ۲۰ روز پیاده‌روی اربعین، غیرقابل حذف!» انگار کربلارفتن برایت حکم نفس‌کشیدن داشت. اگر نمی‌رفتی، اگر قدم در این مسیر نمی‌گذاشتی، جانت تازه نمی‌شد و دلت آرام نمی‌گرفت!

یک بار قرار بود با دایی‌ات به کربلا بروی. قبل از سفر به داداش‌علی گفتم: «مواظب باش که شاهد قصد داره بره سوریه.» داداش‌علی هم توی سفر مثل سایه، پابه‌پا همراهت بود و چشم از تو برنمی‌داشت. بعد از زیارت حرم امام علی (ع) در گوشه‌ای از صحن نشستید. ناگهان گفتی: «یه کاری دارم، می‌خوام دوستم رو ببینم. می‌رم و برمی‌گردم.» داداش‌علی که کنجکاو شده بود، از دور تو را دنبال کرد. به سمت کوچه‌ای باریک رفتی، که انتهایش خانه آیت‌الله سیستانی بود. نگهبانان مسلح، از در ورودی خانه و کوچه و پشت بام محافظت می‌کردند؛ اما تو… بی‌هیچ ترسی، یک‌راست از میانشان گذشتی و رفتی داخل خانه! انگار نگهبانان تو را ندیدند، که بی‌اراده راهت را باز کردند!

قبل از اینکه برگردی، داداش‌علی فوری برگشت و سر جای قبلی‌اش در صحن حرم امیرالمؤمنین (ع) نشست. وقتی برگشتی، داداش‌علی پرسید: «کجا رفتی؟» جواب دادی: «رفته بودم یکی از دوست‌هام رو ببینم.» علی گفت: «نه! رفته بودی خونه آقای سیستانی! خودم دیدم رفتی و نگهبان‌های مسلح جلوت رو نگرفتن! علتش چی بود؟» اولش از جواب‌دادن طفره رفتی؛ اما وقتی اصرار دایی‌ات را دیدی، گفتی: «علتش رو می‌گم، به شرط اینکه پیش خودت بمونه… از چند سال پیش می‌خواستم مرجع تقلیدم رو ببینم که نشد. به امام علی گفتم: «می‌خوام برم دیدن آیت‌الله سیستانی. هر وقت می‌رم، نگهبان‌ها جلو من رو می‌گیرن و اذیت می‌شم. شرایطی رو فراهم کنید که بتونم راحت برم.»

– خب! بعدش؟ در جواب دایی‌علی چیزی نگفتی، اما دیدارت با آیت‌الله سیستانی را برای آقای نادر جلالی، دوست عرب‌زبانت، تعریف کردی که بعد‌ها گفت وقتی از بین محافظ‌ها به خانه آقای سیستانی رسیدی و در زدی، مردی پنجره را باز کرد تا ببیند چه کسی پشت در است. گفتی: «می‌خوام آیت‌الله سیستانی رو ببینم.» مرد جواب داد: «امروز روزِ ملاقات ایشون نیست.» اصرار نکردی، خواستی برگردی که مرد گفت: «فقط آقای سیستانی منتظر جوانی هستن که ظاهراً از آمریکا قراره بیاد و اسمش هم شاهده.» (۳۵ و ۳۶)

غسل شهادت

هر صبح غسل شهادت می‌کردی و برای تقسیم غذا به سمت مرز لبنان و اسرائیل می‌رفتی. صبح جمعه، دوم آذر هم به آقای زراعتی گفتی: «شما زودتر برو آشپزخونه… من هم نیم‌ساعت دیگه می‌آم.» آقای زراعتی پرسید: «چرا؟» جواب دادی: «می‌خوام غسل شهادت کنم.» دوستانت راهی شدند. ساعت ۱۱ غسل شهادت کردی و راه افتادی. روز قبل ماشینی را که کرایه کرده بودی، تحویل دادی و موتور خریدی.

از دوستانت خداحافظی کردی و گفتی: «امروز شهید می‌شم.» دوستانت جواب داده بودند: «می‌ری و به‌سلامتی برمی‌گردی. شهادت به‌این‌راحتی‌ها نیست!» با موتور به هتل رفتی. همان‌جا خانم هاشمی آخرین مصاحبه تصویری‌ات را گرفت. آقای زراعتی به پدرت تلفن کرد و گفت: «من تا ۱۲ ظهر و آخرین لحظه با شاهد در تماس بودم و جواب می‌داد؛ ولی بعدش دیگه نه. وقتی پیام می‌فرستادم سین می‌شد و جوابی نمی‌داد.» ساعت دو ظهر بود که موقع بمباران هواییِ اسرائیل در صور، با زبانی تشنه و گرسنه شهید شدی؛ شبیه اربابت امام حسین (ع) .. بعضی‌ها گفتند اسرائیلی‌ها با استفاده از چیپی که در پاسپورت آمریکایی‌ات کار گذاشته بود، شناسایی‌ات کردند و همان موقعیت را هدف قرار دادند.

«شهید» اسمی بود که آمریکایی‌ها برایت گذاشته بودند! زبانشان نمی‌چرخید تا شاهد صدایت کنند و ناخودآگاه می‌گفتند: «شهید شجاعی‌پور!» خنده‌هایت هنوز یادم هست، وقتی تعریف می‌کردی چطور اسمت را نمی‌توانستند ادا کنند و تو را شهید می‌خواندند. بار‌ها می‌گفتی: «من شهید می‌شم.» سر نماز، دست به دعا برمی‌داشتی و از همه می‌خواستی برای رسیدن به آرزویت دعا کنند. نجوا کردم: «به آرزوت رسیدی پسرم، همون‌طور که دوست داشتی رفتی…» (صفحه ۸۹)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا