بررسی «حواصیل آبی» Blue Heron: نخستین فیلم بلند خیره‌کننده سوفی رومواری که به نارسایی‌های حافظه و یادآوری‌های انسانی می‌پردازد

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، سینماگر کانادایی–مجار با الهام از دوران کودکی خودش، اثری جسورانه و صمیمی خلق کرده که از نظر حال‌وهوا می‌تواند یادآور فیلم‌هایی مثل «اختراع» و «آفتاب‌سوخته» باشد.

به نظر می‌رسد بخشی از دلیل گرایش موجی از فیلم‌سازان سی‌وچندساله اخیر به مدیوم‌ها و بافت‌های آنالوگ، به نوعی فاصله گرفتن از جهان دیجیتال و بی‌لمس امروز برمی‌گردد؛ فضایی که در آن تجربه‌های انسانی، به‌خصوص سوگ، هرگز به شکل یکسانی پردازش نمی‌شود. فیلم «آفتاب‌سوخته» شناخته‌شده‌ترین نمونه این جریان است و امسال هم در فیلم «اختراع» اثر کورتنی استیونز ادامه پیدا کرد؛ جایی که کالـی هرناندز با استفاده از ویدئوهای قدیمی تلویزیونی پدرش از دهه ۹۰، به بازسازی پس‌لرزه‌های مرگ او پرداخت.

فیلم «حواصیل آبی» ساخته سوفی رومواری، به‌نوعی در ادامه همین مسیر حرکت می‌کند؛ روایتی از شخصیت اصلی که خاطرات کودکی پیش از هزاره جدید خود را از دل کلیپ‌های دوربین‌های خانگی و یادآوری‌های محو مرور می‌کند. اما شباهت‌ها را نباید بیش از حد برجسته کرد، چون نخستین فیلم بلند این فیلم‌ساز کانادایی–مجار به‌قدری خاص و ساختارشکن است که به‌سختی می‌توان آن را در قالب‌های آشنا قرار داد.

اگرچه فیلم بدون آگاهی از پیشینه شخصی کارگردان هم قابل درک است، اما در واقع حاصل بیش از یک دهه مسیر حرفه‌ای اوست. رومواری که از اواسط دهه ۲۰۱۰ در جشنواره‌های بین‌المللی حضوری پررنگ داشته، در فیلم‌های کوتاهش اغلب مرز میان واقعیت و داستان را کم‌رنگ کرده است. در اثری مانند «Still Processing» خودش در مقابل دوربین قرار دارد و در فیلم کوتاه ۲۰۲۰ نیز با مرور عکس‌های خانوادگی قدیمی، به سوگ برادرانش می‌پردازد؛ همان تمی که بیشترین نزدیکی را به «حواصیل آبی» دارد، با این تفاوت که این‌بار او پشت دوربین ایستاده است.

در نخستین تجربه بلند داستانی‌اش، رومواری یک یا چند آواتار از خود خلق می‌کند؛ شاید دو یا حتی سه نسخه، بسته به اینکه چگونه یک بخش خاص از روایت را تفسیر کنیم. این انتخاب، نشان‌دهنده گسترش جسورانه نگاه فرمی اوست؛ نگاهی که بر هویت‌های تکه‌تکه تمرکز دارد و تلاش می‌کند آن‌ها را از طریق درک ریشه‌های این گسست‌ها بازسازی کند، هرچند این بازسازی همیشه کامل یا قابل دسترس نیست.

صدای آغازین فیلم از یک راوی خارج از قاب (امی زیمر) شنیده می‌شود؛ صدایی که حال‌وهوای اثر را شکل می‌دهد و به‌طور غیرمستقیم به این اشاره دارد که قرار است داستان از چه زاویه‌ای دنبال شود. او می‌گوید: «درست است که مدت زیادی از زندگی‌ام را از او عصبانی بودم… هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، کمتر حس می‌کنم او را واقعاً می‌شناسم… از تو بابت خاطراتت ممنونم، چون حالا تنها چیزی هستند که دارم.»

تیتراژ روی تصاویری از نقشه‌های دست‌کشیده یک نوجوان پخش می‌شود؛ نقشه‌هایی که نام مکان‌هایی خیالی مثل «فانتزی‌ویل» را دارند. در واقعیت، این نقشه‌ها متعلق به یکی از برادران خود رومواری بوده‌اند، اما در فیلم به شخصیت «جرمی» نسبت داده شده‌اند؛ برادر نوجوان ساشا هشت‌ساله. داستان در کانادای اواخر دهه ۹۰ می‌گذرد، جایی که خانواده مهاجر مجار در حال نقل مکان به خانه‌ای جدید در جزیره ونکوور هستند، اما این شروع تازه با تنش‌هایی همراه است.

پدر خانواده که نان‌آور است، بیشتر وقت خود را در اتاق تاریکش و پشت کامپیوتر کاری بزرگش می‌گذراند و مادر مجبور است بیشتر مسئولیت سرگرم کردن بچه‌ها را بر عهده بگیرد. از سوی دیگر، وضعیت جرمی هر روز نگران‌کننده‌تر می‌شود؛ نوجوانی که اغلب ساکت است اما رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی و گاه خطرناک دارد، از دزدی از فروشگاه‌ها گرفته تا ناپدید شدن در طوفان یا آسیب زدن به خانه.

در کنار این تنش‌ها، مادر سعی می‌کند ساشا را از نزدیک شدن بیش از حد به دیگران باز دارد تا شایعات مربوط به برادرش باعث انزوای اجتماعی او نشود؛ نگرانی‌ای که برای یک خانواده مهاجر کاملاً قابل درک است. جرمی به‌نظر می‌رسد در دنیای ذهنی خودش زندگی می‌کند؛ دنیایی که اطرافیان راهی برای ورود به آن ندارند، حتی پزشکان هم نمی‌توانند توضیح دقیقی برای رفتارهای او پیدا کنند.

با این حال، فیلم لحظاتی کوتاه اما مهم از محبت او نسبت به خواهر و برادرانش را هم نشان می‌دهد؛ مثل صحنه‌ای در ساحل که در آن، او با وجود فاصله گرفتن از خانواده، در نهایت یک جاکلیدی «حواصیل آبی» را به ساشا هدیه می‌دهد.

بخش زیادی از روایت از زاویه دید ساشا دیده می‌شود، هرچند فیلم محدود به دید او نیست. کارگردان از نماهای سنتی POV کمتر استفاده می‌کند و فیلم‌برداری با لنزهای بلند و زوم‌های گاه‌به‌گاه، حس فاصله و در عین حال نزدیکی ایجاد می‌کند. طراحی صحنه و قاب‌بندی‌ها به‌گونه‌ای است که خانه گاهی بدون دیوار به نظر می‌رسد و تنش‌ها کاملاً در فضای داخلی جریان دارند.

در ادامه، فیلم حتی صحنه‌هایی را نشان می‌دهد که ساشا نمی‌تواند در آن‌ها حضور داشته باشد؛ یعنی بازسازی یا تصور گفتگوهایی میان والدین. همین انتخاب روایی به تغییر مهم نیمه دوم فیلم منتهی می‌شود؛ جایی که ساختار اثر دگرگون شده و با یک پرش زمانی حدوداً بیست ساله مواجه می‌شویم. در این بخش، راوی بزرگسال همان ساشای گذشته است که حالا به فیلم‌سازی تبدیل شده و تلاش می‌کند گذشته و اتفاقات مربوط به برادرش را از طریق هنر خودش درک کند.

این تغییر ساختار جسورانه باعث می‌شود فیلم از یک پرتره خانوادگی صرف، به اثری عمیق و تکان‌دهنده تبدیل شود. تمرکز اصلی بر این ایده است که حافظه‌های ناقص ما با گذشت زمان نه با یادآوری کامل، بلکه با درک بهتر احساسات و زاویه دید دیگران تکمیل می‌شوند؛ حتی اگر این درک همیشه به پاسخ قطعی یا آرامش کامل منجر نشود.

اگر تا به حال تصور کرده‌اید که چگونه می‌توان با نسخه جوان‌تر خود یا با گذشته‌ای پر از ابهام کنار آمد، این فیلم شاید یکی از تأثیرگذارترین تجربه‌های سینمایی سال باشد؛ هم تلخ، هم آرامش‌بخش.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا