تحلیلی بر نمایش «پایین نردبان» به کارگردانی فرزین محدث؛ مواجهه با ذهن و خاطره

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، نمایش «پایین نردبان» به کارگردانی فرزین محدث بیش از آنکه روایتی خطی و متعارف باشد، تجربهای از ذهن و خاطره است؛ اثری که با اتکا به ساختار مونولوگمحور و اجرای منسجم، مخاطب را به لایههای عمیق روان انسان معاصر میبرد.
این نمایش جهان خود را نه بر پایه یک داستان مرکزی و خطی، بلکه از برخورد خردهروایتهایی شکل میدهد که در قالب مونولوگ به صحنه میآیند؛ روایتهایی که در ظاهر مستقل هستند، اما در ساختار درونی اثر به یکدیگر گره خوردهاند. هفت بازیگر در جایگاه راوی در اثر حضور دارند و هر کدام در مونولوگ خود، روایت بازیگری دیگر را ادامه میدهند یا بازمیگویند. در نتیجه، روایت از ذهنی به ذهن دیگر منتقل میشود و تجربهای فردی به تجربهای جمعی بدل میگردد. این شیوه روایت یکی از مهمترین ویژگیهای ساختاری نمایش است. مونولوگها مجموعهای از گفتارهای منفصل نیستند، بلکه هر صدا، پژواکی از صدایی دیگر است. اثر به جای قرار دادن هفت شخصیت منفرد در برابر مخاطب، هفت بخش از یک جهان روانی را کنار هم میگذارد که در آن مرز میان «من» و «دیگری» پیوسته تغییر میکند. طراحی اجرایی هوشمندانه کارگردان نیز مانع بروز خطر پراکندگی در این ساختار زنجیرهای شده است.
موقعیت مکانی اثر، یعنی بیمارستان روانی، صرفاً محلی برای وقوع ماجرا نیست، بلکه تصویری از وضعیت ذهنی انسان معاصر است؛ انسانی که اتفاقهای روزمره و خاطرات گذشته همچنان بر روان و کالبدش سنگینی میکنند. در چنین جهانی، دیوارهای بیمارستان زندان اصلی نیستند، بلکه ذهن انسان و خاطراتی که اجازه عبور از گذشته را نمیدهند، نقش زندان را ایفا میکنند. از این منظر، وجه روانشناختی نمایش علاوه بر مضمون، به فرم اجرایی نیز راه یافته است. بازیگران در روایتهای خود از دادههای درونی برای برونریزی استفاده میکنند؛ بنابراین مونولوگ صرفاً اهرمی برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه نوعی کنش روانی محسوب میشود.
یکی از نقاط قوت برجسته کارگردانی فرزین محدث، طراحی میزانسنهایی است که از دل دادههای متن بیرون آمده و در خدمت برونریزی بازیگران قرار گرفته است. میزانسن در «پایین نردبان» ابزاری ساده برای جابهجایی بازیگران نیست، بلکه با ساختار روانی پیوند دارد و متناسب با اوج و فرود خردهروایتها تغییر میکند؛ لذا بدن بازیگر در کنار بیان، به بخشی از فرآیند روایت تبدیل میشود. این میزانسنها با ایجاد موقعیتهای متفاوت، مانع ایستایی و یکنواختی اجرا شدهاند و ریتم نمایش را از دل موقعیتهای نمایشی و تغییرات روانی به وجود آوردهاند.
طراحی صحنه کمینهگرا (مینیمال) نیز در خدمت همین جهان قرار دارد. وجود یک میز بزرگ که بازیگران بخشی از مونولوگهای خود را روی آن بازگو میکنند و آکسسوار محدود، فضای بیشتری برای تخیل مخاطب باقی میگذارد تا جهان اثر به جای جزئیات واقعگرایانه، از طریق تصویر و نشانه ساخته شود. پارچههای سفید و خونآلود روی زمین و پایههای میز از جمله این نشانهها هستند. نمایش تا مرز دادههای عجیب و عجیبنما (گروتسک) پیش میرود، اما وارد آن نمیشود تا به جای ایجاد هراس بصری، تصویری از زخمهای باقیمانده در جهان ذهنی شخصیتها ارائه دهد. همچنین فضاسازیهای صوتی (آمبیانسها) به عنوان نیروی محرک، بازیگران را در کنش و واکنش همراهی کرده و در کنار بدن، بیان و میزانسن، انسجام کلی اثر را شکل میدهند.
نشان اصلی نمایش را باید در خود عنوان «نردبان» جستوجو کرد؛ نردبانی که هرگز به صورت فیزیکی روی صحنه حضور ندارد و تنها از طریق کلام در ذهن مخاطب شکل میگیرد. غایب بودن نردبان به مفهوم آن عمق بیشتری میبخشد و مخاطب آن را در تخیل خود میسازد. با این حال، «پایین نردبان» را نمیتوان اثری فراواقعگرا (سورئال) دانست، چرا که عناصر غیرواقعگرا بیشتر در خدمت ساختن جهان ذهنی و روانشناختی اثر قرار دارند.
در نهایت، تراژدی شخصیتهای «پایین نردبان» این نیست که راهی برای بالا رفتن ندارند؛ آنها نردبان را میشناسند، اما همچنان در پایین آن ایستادهاند. در واقع مانع اصلی نردبان نیست، بلکه ذهنی است که هر یک از آنها با خود حمل میکنند.







