نقد نمایش «بالاسترز» در برادوی؛ جدال همسایهها در کمدی دیوید لیندزی-ابیر

عکاس: جرمی دنیل
به گزارش آژانس خبری سینمادرام، نمایش تازهٔ «بالاسترز» یادآور این حقیقت قدیمی است که هیچچیز خطرناکتر از یک فرد بهظاهر خیرخواه نیست که خودش را ناظر و مراقب دیگران میداند و حالا به چالش کشیده شده است. این نوع روابط و تنشهای گروهی را قبلاً هم دیدهایم؛ شاید در زندگی واقعی، و قطعاً روی صحنه، از جمله در آثاری مانند «یوریکا دی» یا «دقایق». هرچند این نمایش جدید که با گروهی بازیگر قدرتمند روی صحنه رفته، چیز کاملاً تازهای به این سبک اضافه نمیکند، اما در مسیر رسیدن به نقطهٔ اوج و فروپاشی، لحظات سرگرمکننده و جذابی خلق میکند.
داستان در خانهای بزرگ و شیک در محلهای شهری میگذرد که هم تاریخی است و هم در حال تغییر و نوسازی؛ محلهای خیالی به نام ورنون پوینت که نمونهاش را میتوان تقریباً در هر شهری پیدا کرد. اعضای انجمن محله این هفته در خانهٔ تازهواردی به نام کایرا (با بازی آنیکا نونی رز) جمع شدهاند؛ پزشکی سیاهپوست که مشتاق است در محیط جدیدش فعال باشد و در عین حال، گذشتهای را که پشت سر گذاشته فراموش کند. به نظر میرسد او همیشه هم فردی اهل همکاری نبوده است.
اتاق نشیمن زیبای کایرا، با طراحی دقیق و چشمنواز، خیلی زود پر میشود از نه عضو پرحرف و پرنظر این کمیته که خود را وقف حفظ هویت و کارکرد محله کردهاند؛ حتی زمانی که این دو هدف با هم در تضاد قرار میگیرند. در این میان، خدمتکار خانه به نام لوز (با بازی ماریا-کریستینا اولیوراس) هم حضور دارد؛ شخصیتی که به نظر میرسد از رازهای پنهان برخی از این افراد بیخبر نیست و شاید چیزهایی برای رو کردن داشته باشد.

عکاس: جرمی دنیل
در رأس این جمع، الیوت (با بازی ریچارد توماس) قرار دارد؛ مردی وسواسی و دقیق که سالهاست در این محله زندگی میکند و با لبخندی ظاهراً آرام، نظراتش را به دیگران تحمیل میکند. او حتی دربارهٔ موضوعاتی به ظاهر ساده اما برای خودش بسیار مهم، مثل نوع نردههایی که همسایهها باید برای پلهها و ایوانهایشان نصب کنند، با جدیت افراطی برخورد میکند؛ و وای به حال کسی که بخواهد گزینهای ارزان و آماده انتخاب کند. این کمیته وقت خود را صرف بحث دربارهٔ مسائل کوچک اما بزرگنماییشده میکند؛ از اینکه چه کسی مدام فضولات سگش را در سطل زبالهٔ همسایهها میاندازد، تا اینکه چه کسی بستههای پستی را از جلوی در خانهها برمیدارد.
اما همانطور که معمول است، متهم کردن دیگران اغلب بیش از آنکه دربارهٔ فرد متهم چیزی بگوید، از ذهنیت و پیشداوریهای فرد اتهامزننده پرده برمیدارد. کافی است انگشت اتهام به سمت نوجوانان غیرمحلی که در فضای سبز عمومی پرسه میزنند نشانه برود تا نشانههایی از تبعیض و پیشداوری آشکار شود. همین وضعیت دربارهٔ کارگران مهاجر ساختمانی هم دیده میشود. حتی این پرسش مطرح میشود که چرا صاحب مسلمان فروشگاه ابزارفروشی محل با بروکس (با بازی کارل کلمونز هاپکینز)، عضو آشکارا همجنسگرای کمیته، رفتاری سرد دارد. پاسخ دادن شتابزده به چنین پرسشهایی میتواند تعصبهای پنهانی را آشکار کند؛ تعصبهایی که این مدافعان بهظاهر دلسوز محله، ظاهراً خیلی دیر متوجهشان میشوند.

عکاس: جرمی دنیل
اما نقطهٔ اوج تنش زمانی شکل میگیرد که کایرا، تازهوارد محله، پیشنهاد میدهد برای جلوگیری از تصادفهای هفتگی مقابل خانهاش، یک چراغ خیابانی یا تابلوی ایست، یا حتی دستکم یک سرعتگیر نصب شود؛ اقدامی که میتواند امنیت رانندگان و کودکان محله را تأمین کند. الیوت با این پیشنهاد مخالفت میکند؛ شاید تا حدی به این دلیل که عادت ندارد کسی، بهویژه یک تازهوارد، توجهها را از او بگیرد، اما همچنین به این بهانه که حتی یک تابلوی ساده هم میتواند زیبایی بصری این خیابان بینقص را خدشهدار کند. از نظر او، این خیابان هرگز تابلوی ایست نداشته، پس چرا باید حالا دردسر درست کرد؟
البته مخالفت الیوت دلایل عمیقتری هم دارد که هم اعضای کمیته و هم تماشاگران بهتدریج از آن باخبر میشوند؛ همانطور که کمکم روشن میشود چرا لوز، خدمتکار خانه، اینچنین نسبت به الیوت کینه دارد، کسی که در گذشته رئیس او بوده است.
صرفنظر از موضوعات مورد اختلاف—که گاهی حتی یک نردهٔ ساده میتواند معنایی فراتر پیدا کند—نمایشنامهنویس دیوید لیندزی-ابیر و کارگردان کنی لئون بیشتر به تضاد میان چهرهٔ بیرونی افراد و انگیزهها و ترسهای پنهانی درونی آنها توجه دارند. در این نمایش، ریاکاری موضوع اصلی است، نه نردهها یا زبالههای سگ. برای پرداختن به این موضوع، نویسنده مجموعهای از تیپهای شخصیتی را کنار هم قرار داده است: پنی (مریلوئیز برک)، زنی سالخورده که گاهی گیج به نظر میرسد اما در لحظات مهم کاملاً هوشیار است؛ ویلو (کیلی کارتر)، جوانترین عضو که با وجود امتیازات خانوادگیاش، دیگران را بابت کاستیهای فرهنگی سرزنش میکند؛ آیزاک (ریکاردو چاویرا)، پیمانکار لاتینتبار که کمتر از همسر پزشکش صحبت میکند تا تصویر مردی از طبقهٔ کارگر را حفظ کند؛ روث آکرمن (مارگارت کالین)، عضوی قدیمی که باور دارد پیشینهٔ خانوادگی و هویت یهودیاش به او اجازه میدهد هر نظری—even توهینآمیز—را بیان کند؛ آلن (مایکل اسپسر)، مردی که مدام حرفهای اشتباه میزند و وقتی مورد انتقاد قرار میگیرد، خود را قربانی میبیند؛ و ملیسا هان (جینا یی)، زنی همجنسگرا که از سردرگمیهای پنی کلافه است اما در عین حال با نگاهی از بالا به او برخورد میکند.
با تغییر ائتلافها، پیچشهای داستانی—که دستکم یکی از آنها چندان هم غافلگیرکننده نیست—و افشای برخی رازها، «بالاسترز» حرفهای زیادی دربارهٔ مفهوم حفظ و نگهداری دارد: اینکه چه چیزهایی ارزش نگه داشتن دارند، چه چیزهایی نه، و انگیزههای پنهان پشت هر یک از این تصمیمها چیست. در این میان، پرسش مهم این است که اصلاً چه کسی حق تصمیمگیری دارد. در این نمایش، بهنظر میرسد هیچکس کاملاً بیتقصیر نیست.
با وجود اینکه «بالاسترز» همواره اثری سرگرمکننده باقی میماند، در مقایسه با آثار مشابه اخیر برادوی، بهویژه «دقایق» و بهخصوص «یوریکا دی»، کمی کمرمقتر به نظر میرسد؛ آثاری که هم شوخیهای تیزتری داشتند و هم اجرای منحصربهفردتری ارائه میدادند. «یوریکا دی» بهویژه توانست از دل یک موقعیت بسیار مشخص—مدیران یک مدرسهٔ مرفه و بحران ناشی از موضوع واکسن—به مفهومی جهانی برسد. اما شخصیتهای «بالاسترز»، با وجود گروه بازیگری قدرتمند به رهبری ریچارد توماس، آنیکا نونی رز، مارگارت کالین و مریلوئیز برک، به آن دقت و عمق نمیرسند و اغلب بیشتر شبیه نمایندگانی از گروههای اجتماعی خود هستند تا شخصیتهایی چندبعدی؛ درست مانند همان تابلوی سادهای که نشان میدهد تابلوی ایست باید کجا نصب شود، فارغ از اینکه کدام فرد ریاکار از آن سود میبرد.
عنوان: بالاسترز
محل اجرا: تئاتر ساموئل جی فریدمن، برادوی
نویسنده: دیوید لیندزی-ابیر
کارگردان: کنی لئون
بازیگران: مریلوئیز برک، کیلی کارتر، ریکاردو چاویرا، کارل کلمونز هاپکینز، مارگارت کالین، مایکل اسپسر، ماریا-کریستینا اولیوراس، آنیکا نونی رز، ریچارد توماس، جینا یی
مدت زمان: یک ساعت و چهل دقیقه (بدون تنفس)







