گفتگوی اختصاصی با علی رحیمی بازیگر فیلم پیرپسر: از هیات انتخاب سؤال کنید، چرا پیرپسر به اسکار نرفت؟

خبرنگار آژانس خبری سینمادرام به سراغ نقش آفرین درخشانی رفته که چشم در چشم ضدقهرمان در اثری پرافتخار ایفای نقش نموده است؛ فیلمی که تمامی عقلای فرهنگ و هنر ایران زمین گواهی دادند باید راهی اسکار بشود اما پیچ و مهره های حاکمیتی جلوی آن را گرفتند تا در اسکار برای ایران افتخار آفرین نشود. به سراغ علی رحیمی رفتیم که در فیلم پل خواب درخشیده، با هنرمندان رده اول سینما همکار بوده و حالا در پیرپسر به تکامل رسیده، تحسین منتقدان را به خود جلب کرده و با دلی پرخون از ظلمی که همراه با تمامی عوامل فیلم شان متحمل شدند و در نهایت بزرگواری قبول زحمت کردند تا پای گفتگو با ما بنشینند.

سلام، جناب علی رحیمی
ممنون که دعوت آژانس خبری سینمادرام را پذیرفتید، امیدواریم که گفتگوی خوبی را داشته باشیم.
وقت را گرامی می‌دارم، در آغاز کلام اگر سخنی با مخاطبان خودتان دارید بفرمایید

درود به شما و تمام مخاطبان عزیزتان، امیدوارم که مکالمه خوب و جذابی با هم داشته باشیم.

اجازه بدید در گام نخست، به موفقیت چشمگیر شما در پیرپسر بپردازیم، از تجربه خودتان برای ما بفرمایید، شما در گذشته نیز تجربه های بسیار موفقی مثل کار با جنابان براهنی و ساعد سهیلی و مجتبی پیرزاده و علیرضا ثانی فر داشتید، در پل خواب کار کرده بودید، چه شد که برای این نقش انتخاب شدید؟

خدا را شکر پل خواب فیلم خوبی شد. به هر حال یک اقتباس از داستایفسکی بود. داستایفسکی در جنایت و مکافات و بیشتر آثارش، تضادها و پارادوکس‌هایی میان فلسفه و روانشناسی و نهاد و ناخودآگاه آدمی را به تصویر کشیده است. متونش پر از شخصیت‌اند و همین باعث می‌شود وقتی داستایفسکی را می‌خوانی، به تصویرسازی نیاز داشته باشی.

در جنایت و مکافات تضاد میان عقل و وجدان، میان میل به قدرت و فشار اخلاقی، برجسته‌تر از همه است. شهابِ قصه هم اول تلاش می‌کند مثل راسکولنیکوف اوضاع را به دست بگیرد، اما در نهایت اسیر ضعف‌هایی می‌شود که در خودش حل‌نشده باقی مانده و مسیر نابودی را پیش می‌گیرد. به نظر من پل خواب یکی از متن‌های اقتباسی قابل قبول بود که آن سال در سینمای ایران ساخته شد.

در پل خواب کنار اکبر زنجانپور، که انصافاً در یک سطح فراتر از سینمای ما بازی می‌کنند قرار گرفتند حتی با وجود اینکه با ایشان بازی نداشتم برایم جذاب بود. پلان به پلان و سکانس به سکانس، اکبر زنجانپور در روند قصه شکسته‌تر و شکسته‌تر می‌شد و این در بازی‌اش چقدر درجه‌یک نمود پیدا می‌کرد. عالی بود. بقیه ی بچه ها هم واقعاً خوب بودند مخصوصا اکیپ رانندگان داخل آژانس، خدا را شکر این‌ها دوستان صمیمی و عزیز من هستند و من کنارشان سینما را مزه‌مزه کردم. در طول این چند سال، سینما با وجود آن‌ها برایم لذت‌بخش بوده است.

و در کل، پلخواب برای شروع کار من در سینما خیلی جذاب و دلچسب بود.

شاید یکی از عناصر مهم موفقیت اثر، ارتباط میان بازیگر و کارگردان باشد، اکتای براهنی را در کار چطور شناختید، آیا آن آزادی عمل، آن هم فکری، آن جزئی نگری در طراحی کاراکتر هم وجود داشت و چقدر از پیشنهادات شما استقبال می شد؟

اکتای براهنی آن‌قدر متن را درجه‌یک می‌نویسد و بدون کم‌وکاست به بازیگر تحویل می‌دهد که وقتی بازیگر می‌خواهد چیزی به آن اضافه کند، می‌بیند اضافه‌کاری است؛ یعنی دور شدن از پیامی که آن کاراکتر باید به مخاطب برساند. برای همین، اکتای یک پکیج شسته‌رفته و کامل به بازیگر تحویل می‌دهد؛ چه از لحاظ شخصیت‌پردازی، چه از لحاظ عمق تفکری که ممکن است آن کاراکتر داشته باشد، چه دوست‌داشتنی‌های ذهنش، چه آرزوها و آمالش، یعنی همه‌چیز در یک بسته‌ی کامل به بازیگر داده می‌شود.

به همین دلیل، جایی برای بازیگر باقی نمی‌ماند که بخواهد خودش کنسِه‌ای یا نظری اضافه کند. چون متن آن‌قدر پر و کامل است که همه‌چیز در قصه وجود دارد و نیازی به اضافه کردن چیزی نیست. البته گوش می‌دهد، می‌نشیند و ساعت‌ها در مورد شخصیت‌ها با بازیگر حرف می‌زند؛ درباره‌ی آدم‌هایی که شبیه به آن کاراکتر بوده‌اند.

مثلاً سر صحنه با من حرف می‌زد و می‌گفت: «فلانی توی محله این‌طوری بود. (من و اکتای هر دو در یک محل بزرگ شده ایم ، با ده سال اختلاف)؛ وقتی ما می‌نشستیم توی محل با او حرف می‌زدیم، این شکلی بود.» بعد همان‌ها را در مورد شخصیت موردنظر توضیح می‌داد؛ دو سه نفر مشابه را مثال می‌زد و می‌گفت: «اصلاً تو هم یه ذره شبیه فلانی هستی، برای همین این نقش رو برای تو نوشتم که بتونی دربیاریش.»

یا مثلاً در مورد شخصیت غلام، یا شخصیت رضا‌، علی، همه‌چیز آن‌قدر کامل در متن آمده بود که نیازی به اضافه کردن چیزی از طرف ما نبود. از طرفی هم شناخت اکتای از روانشناسی کاراکترهایش بشدت خوب است، از طرفی هم خبره شده که سر صحنه چطور عمل کند، چه در هدایت بازیگر، چه در میزانسن چیدن، چه در دکوپاژ کردن.
جالب است بگویم در روند فیلم‌برداری حتی یک‌بار ندیدم ادیب سبحانی با اکتای بحث کند سر اینکه چرا دوربین را از این‌جا می‌آوری که این‌طور روایت بشود و بعد برود آن‌جا و دوباره برگردد روی فلان کاراکتر.
آخر معمولاً در صحنه‌های دیگر فیلم‌ها این‌جور بحث‌ها پیش می‌آید، اما اینجا نه.
همین باعث شد که من بارها به این فکر کنم که چقدر همه‌چیز کامل و دقیق و گویاست؛ آن‌قدر که اصلاً نیازی به پرسیدن باقی نمی‌ماند.

انگار همه‌ی ما با خیال راحت زمام کار را سپرده بودیم دست اکتای؛ حتی راف‌کات‌هایی که قرار بود روی میز تدوین دیده شود هم از قبل در ذهنش بود؛ پلان‌های اوکی که سر صحنه انتخاب می‌شد، آن‌قدر درست و جا افتاده بود که وقتی با رضا شهبازی، تدوینگر کار، صحبت می‌کردم، می گفت همه‌چیز کامل اتفاق افتاده، که وقتی دنبال یک نگاه یا یک ری‌اکشن بودم—مثلاً واکنش غلام به یک دیالوگ، یا واکنش لیلا به حرف غلام—هیچ‌وقت کم نمی‌آوردم. اکتای چند برداشت مختلف برایم گذاشته بود: ری‌اکشن رعنا به غلام، ری‌اکشن علی به غلام، ری‌اکشن غلام به فلان جمله… همه‌چیز کامل بود. حتی از هر کدام یکی دو گزینه‌ی اضافه هم وجود داشت. این نشان می‌داد که اشراف اکتای فقط به متن نیست، بلکه به تدوین و بازی بازیگرها هم می‌رسد.

اینکه بتوانی یک قصه را در حدود صد جلسه‌ی فیلم‌برداری کنار هم بچینی، یعنی ذهنت باید کاملاً متمرکز باشد. باید تمام اتفاقات را دانه‌به‌دانه نگه داری؛ بدون اینکه چیزی از یادت برود. باید بدانی فلان بازیگر فلان روز فیلم‌برداری، در سکانس شرط‌بندی غلام و شاگرد، چه حس و حال روحی روانی داشته. بعد در روز بیستم یا سی‌ام، همان حس را ادامه بدهی.

مثلاً می‌گفت: «وقتی آن روز دستت را این‌طور دادی، حالا در صحنه‌ی آزار غلام بعد از شرط‌بندی باید همان‌طور ادامه بدهی. باید این‌طور رفتار کنی، چون جریحه‌دار شدی؛ چون امانتی که به زحمت از دوستت گرفتی—که رعنا باشد—را داری از دست رفته می‌بینی.» این جزئیات برای همه‌ی بازیگرها تذکر داده می‌شد؛ حالات روحی و روانی که هر روز باید سر صحنه می‌داشتیم، کامل توضیح داده می‌شد.

می دانیم که اهل کتاب هستید، آثار فیودور داستایوسکی را مطالعه کردید، کتاب خوانی در بلوغ کاراکتر تا چه اندازه تاثیر گذار هست و اگر بخواهیم دقیق تر بپرسیم چقدر این امر در نقش آفرینی شما و عمق دادن به شخصیت تاثیر داشت؟

من چند سالی است که آثاری مثل ابله، برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و سرگذشت آقای گالیادکین از داستایفسکی را مطالعه کرده‌ام. نزدیکی نگاه و تفکر داستایفسکی همیشه برایم جذاب بوده، چون او تضاد میان عقل، خرد و فلسفه را به شکلی بیرون می‌کشد که ضمیر ناخودآگاه و حالات روانی انسان آشکار می‌شود؛ این موضوع برای من به‌ویژه جالب بود، چون در مقطع کارشناسی روان‌شناسی بالینی خوانده‌ام و همیشه احساس می‌کردم کاراکترهای داستایفسکی با رشته‌ی من پیوند دارند.

شخصیت‌های او همواره در چالش‌اند؛ مثلاً در ابله، شما می‌بینید که چطور با قلمش روان آدم‌ها و حتی اختلالات‌شان را با دقت به تصویر می‌کشد؛ به نظر من کتاب‌خواندن بسیار تأثیرگذار است—البته نه هر کتابی، بلکه کتاب‌هایی که شما را به درون شخصیت‌ها ببرند؛ در این زمینه، داستایفسکی از موفق‌ترین نویسندگان است.

مطالعه به زیست انسان و به‌ویژه به بازیگر کمک می‌کند؛ چون وقتی قرار است به شخصیتی برسی، همیشه تجربه‌ی مستقیم کافی نیست؛ مثلاً نمی‌توانی شخصاً همه‌ی موقعیت‌ها را تجربه کنی؛ رنج از دست دادن پدر گرفته تا مصرف مواد یا بحران‌های مالی؛ برای باورپذیر کردن نقش، نیاز دارید که اطلاعاتی درباره‌ی این تجربه‌ها داشته باشید؛ بخشی از این اطلاعات در داستان‌ها و بخشی در کتاب‌های آکادمیک نهفته است.
به باور من کلمات تنها ارتش انسان‌اند برای بهتر زیستن؛ انسانی که بتواند با کلمات و ارتباط درست با دیگران زندگی‌اش را پیش ببرد، در واقع هاله‌ای حفاظتی برای خودش ساخته است، کتاب‌خواندن این ارتش را قوی‌تر می‌کند.
به هر حال مطالعه بخش لاینفک زیست یک بازیگر هست مثل فیلم دیدن مثل تئاتر دیدن مثل نمایشنامه خواندن.

به شبی برسیم که پیرپسر با تمام جفاهایی که متحمل شد به سانس آثار ممنوعه جشنواره فجر رسید و برای دقایق طولانی مورد تحسین و تمجید و تشویق منتقدین و اصحاب رسانه واقع شد که بی سابقه بود، از حس و حال آن لحظه شگرف برای مخاطبان بفرمایید، خستگی از تن‌تان رفت؟

به‌به! این سؤال شما خیلی جذاب است و برای من هم عزیز، یکی از واقعاً شب‌های به‌یادماندنی زندگی من، شب هشتم جشنواره‌ی فجر بود؛ شبی که فیلم پیرپسر فقط برای یک سانس اجازه‌ی نمایش گرفت، فیلم برای مردم، منتقدین و اهالی رسانه نمایش داده شد.

سالن مملو از تماشاگر بود؛ صندلی‌ها پرِ مطلق، حتی در راهروها هم آدم نشسته بود. وضعیت عجیبی بود. انگار قرار بود پیرپسر نوری بتاباند به دنیای تاریک سینما، پیش از آنکه اکران شود. باور کنید، همه‌چیز در خلأ عجیبی بود، در فضایی که هیچ‌کس نمی‌دانست بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد.

سه ساعت و بیست دقیقه فیلم طول می‌کشید و من مدام نگران بودم: نکند مردم وسط فیلم بلند شوند بروند، نکند کسی تمسخر کند، نکند گروهی علیه فیلم حرکتی بکنند که آبروی ما برود. این فکرها مدام در سرم بود، تا وقتی که فیلم روی تیتراژ اولیه آمد و شروع شد.

باور کنید، سه ساعت و بیست دقیقه مردم با فیلم همراه بودند؛ خندیدند، دست زدند، تعجب کردند. صدای نفس‌نفس‌زدن آن هزار و دویست، سیصد نفری که در سالن بودند در لحظات ملتهب فیلم شنیده می‌شد، دست‌هایی که روی صندلی‌ها فشرده می‌شد، سرهایی که به اطراف برمی‌گشت تا واکنش بغل‌دستی را ببیند..

در بعضی لحظات، مردم دست می زدند، با صدای بلند از ته دل می‌خندیدند؛ لحظه‌ای بعد دوباره جدی می‌شدند و به پرده خیره می‌ماندند، انگار یک سمفونی در حال اجرا بود، پیرپسر تمام‌قد روبه‌روی تماشاگر ایستاده بود و با چوب جادویش، حالات مختلفی را که در فیلم وجود داشت برایشان زنده می‌کرد.

آن شب، بهترین شب سینمایی عمر من بود، وقتی فیلم تمام شد، مردم ده دقیقه بی‌وقفه دست زدند و رها نمی‌کردند؛ همچنان تشویق ادامه داشت، آن شب واقعاً حس کردم خدا به من نگاه کرد و لطفش را شامل حال من کرد.

یادم هست دوستم میثم محمدی، روزنامه نگار و منتقد، را جلوی درب خروج سالن دیدم، همدیگر را در آغوش گرفتیم، بغض کرده بودم و به میثم گفتم : «من برای سینمای ایران خوشحالم؛ مطمئنم سینمای ایران نفس می‌کشد.»

به نظر من پیرپسر آن شب خودش در قامت یک موجود زنده ایستاد و حرفش را زد، انگار می‌گفت: «شما من را از محاق بیرون آوردید، و این استقبال نوش جان سینما » مثل غول چراغ جادو، یک نفس عمیق به سینمای ایران داد، زیباترین سمفونی سینمایی را در ایران اجرا کرد؛ سه ساعت و بیست دقیقه در حضور همه‌ی منتقدین و اصحاب رسانه نواخت.

پیرپسر حالا دیگر موجودی شده بود بود که به سینمای ایران جان داد، من خدا را شکر می‌کنم برای تولد پیرپسر در سینمای ایران.

از آن شب به بعد، من مطمئنم که تغییر ساختار در سینما با پیرپسر آغاز شد، بعد از این خواهیم دید که پیرپسر چه لطفی به سینمای ما کرده است.

نه به این خاطر که من خودم در این فیلم حضور داشتم؛ بلکه چون لحظه‌به‌لحظه‌ی پانزده سالی که در سینما بوده‌ام را می‌شناسم و می‌دانم چه گذشته است تا سینما به این بلوغ برسد، به همین دلیل مطمئنم که پیرپسر به یک اتفاق عظیم در سینمای ایران بدل خواهد شد.

شاید ناگزیر باشیم در طرح این پرسش که ارزش آن لحظه با سیمرغ برابری می کرد؟

خیلی بالاتر از سیمرغ بود، با احترام به همه‌ی این سال‌ها که همکاران من و دوستانم سیمرغ گرفته‌اند و با احترام به خودِ این کلمه‌ی مقدس در سینمای ما، اما آن شب خیلی فراتر از سیمرغ بود.

حرفی بر جان و دل مردم نشست، که از جان و دل ما برآمده بود، درک این موضوع زمانی زیباتر و ملموس‌تر می‌شود که واکنش‌ها را می‌بینی، فیدبک‌ها را می‌گیری، آن شب واقعاً شبی شبیه به هیچ‌یک از موفقیت‌های سینمایی دیگر نبود.

به‌تازگی اتفاقاتی برای پیرپسر افتاد؛ دوستانی از روی عناد و کینه شرایطی را رقم زدند که فیلم نتوانسته به اسکار برود، اما من با جرأت می‌گویم: از همان لحظه‌ای که پیرپسر در اسکار می‌توانست بدرخشد؛  آن شب در جشنواره فجر در آن تک سانس بیشتر درخشید.

چون من هزاران نفر را دیدم که در آن شب شعفی عجیب در درونشان شکل گرفت، فردای آن روز، همه‌ی کسانی که فیلم را دیده بودند در صفحه‌های اینستاگرامشان نوشتند: «ما تا صبح نخوابیدیم، ما تا صبح پلک نزدیم.»

در روزهای بعد، تقریباً همه‌ی نقدها همین مضمون را داشتند—به‌جز معدود کسانی که غرض‌ورزی می‌خواستند بکنند؛ غالب نقدها این بود که: مگر می‌شود چند روز فکر و ذهن و زندگی آدم را پیرپسر درگیر خودش نکند؟ فیلم واقعاً درگیرکننده و به‌شدت تکان‌دهنده بود.

در زمان اکران هم همین‌طور بود؛ هر شبی که پیرپسر در سالن‌های سینما نمایش داده می‌شد، همان حس شب هشتم جشنواره‌ی فجر به تماشاگر منتقل می‌شد؛ تماشاگر با حال دگرگون از سالن بیرون می‌آمد.

در تمام شب‌هایی که اکران داشتیم، برای ما حس گرفتن چیزی فراتر از اسکار و فجر وجود داشت؛ چون من خیلی شب‌ها—بیش از پانزده، یا شاید بیست شب—رفتم و با مردم از نزدیک دیدم؛ گاهی لحظه‌های اول را نشستم، گاهی وسط فیلم، گاهی صحنه‌های پایانی را.

تماشاگر سه ساعت و بیست دقیقه تکان نمی‌خورد؛ در حالی که عادت داشتیم ببینیم در فیلم‌های نود دقیقه‌ای مردم وسط تماشای فیلم سراغ گوشی می‌روند، یا بلند می‌شوند بیرون بروند، یا چیپس بخورند و با بغل‌دستی‌شان حرف بزنند، یا حتی فیلم را مسخره کنند؛ اما در پیرپسر همه‌چیز متفاوت بود، گویی سه ساعت تماشاگر مسخ میشود .

برای ما هر شبِ اکران پیرپسر شبیه یک فستیوال بزرگ و جهانی بود؛ جایی که از مردم جایزه گرفتیم، مردمی که زیباترین جایزه‌ی ممکن را به ما دادند—جایزه‌ای بالاتر از فجر و اسکار.

می خواهیم از تجربه شما وام بگیریم تا به پاسخ یک پرسش نزدیک تر بشویم، اکران پیرپسر فراز و فرودهای بسیاری طی کرد و نور بر تاریکی های بسیاری انداخت، برخی منتقدین از قلم های سفارشی می گفتند، چقدر شاهد تخریب های پروژه محور و نقدهای موهن بودید و فکر می کنید آبشخور این رفتارهای غیر حرفه ای از کجا نشات می گرفت؟

اتفاقات زیادی برای پیرپسر افتاد؛ فراز و فرودهای بسیاری طی کرد و واقعاً ساختاری را در سینما تغییر داد؛ نوری که به تاریکی انداخت، عجیب بود.

خیلی از منتقدین با شرافت جلو آمدند و حرف زدند؛ در میان آن‌ها، جوان‌هایی هم بودند—بعضی بیست‌وچند ساله، نهایتاً سی ساله—که زیستشان آن‌قدر در سینما، تولید، اکران و روند رسیدن بازیگر به نقش یا تبدیل فیلمنامه به تصویر نبود؛ طبیعی هم بود که بر اساس آنچه که در این سالها چشمشان و مغزشان به فیلم های ساخته شده در کشور عادت کرده بود خیلی از این منتقدین حرف‌هایی می‌زدند که متأسفانه بیشتر از بی‌اطلاعی یا کم‌سوادی‌شان و اشراف شان به سینما حکایت می‌کرد.

چندتایی از این منتقدها را دیدم که حتی درک اولیه‌ای از قصه نداشتند؛ خیلی‌هایشان فقط یک‌بار فیلم را دیده بودند و بر اساس همان یک‌بار، آن هم با تکیه بر احساسات و عواطف لحظه‌ای، نظر داده بودند؛ در حالی‌که پیرپسر فیلمی است که اگر کسی بخواهد آن را نقد کند، باید دو یا سه بار دقیق بنشیند و تماشا کند.

یک بار هم در برنامه‌ای دیدم—یادم نیست در یکی از پلتفرم‌های فضای مجازی بود یا تلویزیون—چند جوان منتقد نشسته بودند و بحث می‌کردند؛ یکی از منتقدان باتجربه به آن‌ها گفت: «اگر حرف‌های من را قبول نمی‌کنید، پس مشکل شما با موفقیت است.»

واقعیت هم همین است؛ از یک جایی به بعد وقتی شرایط فنی، علمی و تکنیکال قصه، بازی و روند فیلم را برایشان توضیح می‌دهی و باز متوجه نمی‌شوند و فقط حرف خودشان را تکرار می‌کنند، باید پذیرفت که مشکلشان با موفقیت است.

پیرپسر موفقیت بود؛ برای خودش، برای سینمای ایران یک نهیب بود، من با خود اکتای حرف می‌زدم و می‌گفتم: «پیرپسر طوری است که هر بیست دقیقه یک بار تکانی می‌دهد به سالن، انگار به تماشاگر می‌گوید حواست هست چه می‌بینی؟ حواست هست کجایی؟» و همین باعث می‌شود که تو دیوانه‌وار تا بیست دقیقه‌ی بعد منتظر بمانی؛ یکباره می‌بینی چند بار این بیست دقیقه‌ها تکرار شده و سه ساعت و بیست دقیقه نشسته‌ای و قصه را دنبال کرده‌ای؛ این قدرت پیرپسر است.

به نظر من این تخریب‌ها و این حرف‌ها یا از سواد کم آدم‌ها می‌آید، یا از ناتوانی‌شان در پذیرش موفقیت دیگران؛ نمی‌توانند با خودشان کنار بیایند که بالاخره یک فیلم موفق شده است؛ بر خلاف عرف قبلی تحولی در سینما ایجاد کند که جمعیتی میلیونی را همراهش کند.

پیرپسر تجربه‌ای متفاوت و بی‌سابقه در سینمای ایران ارائه کرده است؛ روایت طولانی و دقیق، تمرکز ویژه بر شخصیت اصلی و تعاملات پیچیده با دیگر کاراکترها، مخاطب را ساعت‌ها با داستان همراه می‌کند و فرصت کشف لایه‌های ظریف روایت را فراهم می‌سازد.

اگرچه روایت خطی است، اما جزئیات دقیق شخصیت‌ها، طراحی پلان‌ها و طول اثر، تجربه‌ای پسا‌ساختارگرا در سطح تجربه مخاطب ایجاد می‌کند؛ هر پلان، دیالوگ و حرکت بازیگر در خدمت پیشبرد پیام و غنای داستان است و کوچک‌ترین لحظه‌ای بدون معنا نیست.

فیلم نشان داد که سینمای اجتماعی ایران می‌تواند مخاطب گسترده را با یک روایت طولانی و غنی همراه کند، بدون اینکه کیفیت روایت یا عمق کاراکترها قربانی شود؛ این قدمی جسورانه در روایت و طراحی شخصیت‌ها بود و نمونه‌ای ممتاز از ترکیب داستان‌گویی کلاسیک و نوآوری مدرن در سینمای ایران است.

تا این لحظه شاهد هستیم که واپسین اثری که شما در آن ایفای نقش کردید، یعنی پیرپسر پرفروش ترین فیلم اجتماعی سال هست، در گذشته این اتفاق برای متری شیش و نیم افتاده بود که نشان می دهد سینمای اجتماعی پایگاه مردمی جدی دارد، از زاویه نگاه شما که شاهد سنگ اندازی های مکرر بودید، فکر می کنید سینمای اجتماعی با این موفقیتی که دریافت کرد می تواند احیا شود؟

به هر حال، زمانی که قیصر ساخته شد هم اتفاقات عجیبی در سینمای ما رخ داد؛ موجی جدید به وجود آمد که خیلی به سینمای ما کمک کرد. حالا پیرپسر هم ساختار را تغییر داده و شاید از این به بعد بسیاری از کارگردان‌ها جرأت کنند فیلم‌های سه‌ساعته یا حتی طولانی‌تر بسازند.

این اولین قدم بود؛ قدمی سخت ومهم؛ اینکه ریسک کنی، جرأت کنی سه ساعت قصه تعریف کنی، سه ساعت یک کاراکتر را روی پرده زنده نگه داری. تماشاگر سه ساعت با غلام باستانی همراه باشد، لذت ببرد و همین‌طور با دیگر کاراکترها پیرپسر این لطف را به سینمای ما کرد، تهیه کنندگان و دفاتر پخش ترسشان از فیلم سه ساعته ریخت.

به لحاظ روایی هم اتفاقات تازه‌ای در پیرپسر افتاد؛ چیزهایی که پیش‌تر در سینمای ما به این صراحت به تصویر کشیده نشده بود، آن هم با وجود محدودیت‌ها. فیلم پایبند به قوانین بود، اما در دل همان محدودیت‌ها حرفش را زد.

از نظر فنی هم کارگردانی اکتای براهنی درجه‌یک بود، قصه سه ساعت و بیست دقیقه طول کشید، جهان مختص به قصه اش و اقتباس درست اش از متون مهم ادبی ایران و جهان  و از سوی دیگر پرفورمنس بازیگر ها که هر کاراکتر وظیفه‌ای برای رساندن پیام درست داشت، حتی شاگرد غمخوار، حشمتی—که نقش او را من بازی کردم—یک پلان اضافه نداشت؛ هر بار جلوی دوربین می‌آمد، قرار بود پیامی برساند، ضربه‌ای دیگر به کاراکتر اصلی بزند، یا او را یک‌بار دیگر آنتریک کند.

همه‌ی کاراکترها در فیلم همین‌طور بودند، پسری که در کتاب‌فروشی شخصیت علی را خرد می‌کند (میثم غنی زاده)، دختری که در همان کتاب‌فروشی ترجیح می‌دهد طرف کتاب‌فروش و منفعتش را بگیرد، یا حتی دوستِ رعنا که می‌گوید: «بعضی وقت‌ها من را می‌ترسانی.» باور کردنش سخت است که رعنا تا این حد جلو بیاید.

کوچک‌ترین صحنه‌ها هم در فیلم حامل پیامی درست و مهم برای پیشبرد مسیر داستان بودند.

از ابتدای اکران تا همین حالا، ما مدام کلمات و دیالوگ‌های تازه از فیلم ارائه کرده‌ایم، پیرپسر به‌قدری پر و غنی است که حتی برای ساخت تیزر و آنونس هیچ کمبودی وجود ندارد، هر بار می‌توان دیالوگ زیبایی یا لحظه‌ای تأثیرگذار انتخاب کرد؛ جالب اینجاست که بسیاری از دیالوگ‌ها اصلاً در تیزرها نمی‌آیند، فیلم آن‌قدر پربار است که خیلی از زیبایی‌هایش فقط در جریان خود قصه دیده می‌شود.
باید بگویم یک اتفاق خیلی مهم رخ داد؛ روز دوم اکران فیلم هم‌زمان شد با آغاز جنگ ایران و اسرائیل؛ این نخستین سکته‌ی جدی در فروش فیلم بود؛ همان شب دوم، شهر خالی شد؛ مردم دیگر دغدغه‌ی سینما نداشتند؛ طبیعی هم بود، همه به فکر سلامتی و خانواده‌هایشان بودند. پیرپسر یک‌باره دست‌تنها ماند.
یادم هست با یکی از دوستان در یکی از پردیس‌های سینمایی صحبت می‌کردم؛ او می‌گفت: «اگر این جنگ دو سه هفته‌ی اول پیش نمی‌آمد، فیلم شما در ماه اول ۲۰۰ میلیارد می‌فروخت.» می‌گفت برایش غیرقابل باور بوده که چرا سانس ساعت مثلا ۱۲ ظهر پر می‌شده، یا حتی سانس‌های بعد از ظهر قبل از چهار و پنج از ظهر؛ بعد خودش آمده بود فیلم را دیده و گفته بود: «به‌به، بالاخره یک فیلمی آمد که رونق به سینما می‌دهد.»

خیلی از دوستانم را می‌دیدم در روزهای جنگ، باز هم می‌نشستند و فیلم را تماشا می‌کردند؛ مخصوصاً از روز پنجم یا ششم به بعد، مردم باز هم به سالن‌ها می‌آمدند؛ خودم در سالن موزه‌ی سینما بودم—سالنی کوچک با ظرفیت ۵۰، ۶۰ نفر، با مردم می‌نشستم و صحبت‌هایشان را می‌شنیدم؛ می‌گفتند: «باید اکتای براهنی ممنون ما باشد که در این شرایط، زیر بمباران، می‌آییم فیلم را می‌بینیم.»

باور کنید همان لحظاتی که این حرف‌ها را می‌زدند، صدای بمب در تهران شنیده می‌شد؛ وحشتناک‌ترین صدای بمب تضادی عجیب بود،با لذت تماشای پیرپسر در سالن سینما.

یک خاطره‌ی دیگر هم دارم: در سینمای هدیش‌مال. یکی از مسئولین سالن برایم تعریف می‌کرد که در روز چهارم یا پنجم جنگ، خانواده‌ای برای دیدن پیرپسر آمده بودند، همان موقع بمبی نزدیک سینما افتاده بود، دود و گرد و خاک همه‌جا را گرفت و آن خانواده مجبور شدند سالن را ترک کنند، فیلم برایشان نصفه‌نیمه ماند.

چند روز بعد—اگر درست یادم باشد، حوالی تاسوعا —همان خانواده دوباره برگشتند و گفتند: «ما بلیت خریده‌ایم، امکانش هست فیلم را از همان‌جا برایمان پخش کنید؟» این برای من خیلی عجیب بود. یعنی پیرپسر تا این اندازه مردم را درگیر کرده بود که حاضر شدند دوباره برگردند و ادامه‌ی فیلم را ببینند.

پیرپسر با سینمای ما و با تماشاگر ما چنین کاری کرد؛ دوباره مردم را با سینما آشتی داد، دوباره تماشای درست فیلم را به یادشان آورد، مردمی که همیشه از ما سینمایی‌ها فهمیده‌ترند. یادم هست که پیر پسر دوباره ویترین سینما را در جامعه ی بعد از جنگ به وضعیت خیلی خوب از استقبال رساند و کمک کرد تا زندگی به وضعیت نرمال بازگردد.
«قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری»؛ مردم منتظر بودند یک گوهر بیاید تا این‌طور میلیونی به استقبالش بروند، همیشه بعضی دوستان سینمایی می‌گفتند ذائقه‌ی مخاطب پایین آمده، مردم فقط فیلم‌های کمدی و سطحی را دوست دارند، برای همین این‌طور فیلم‌ها ساخته می‌شوند و سالن‌هایشان پر می‌شود. این انگ را سال‌ها به مردم چسبانده بودند؛ اما مردم نشان دادند فهیم‌تر از سینمای ما هستند. رفتند و هنری‌ترین و شاید عجیب‌ترین فیلم اجتماعی و درام سینمای ایران را دیدند؛ و هنوز هم دارند می‌روند.

من والله قسم حاضرم این را با صدای بلند، حتی در صفحه‌ی خودم هم بگویم: مردم ما بیشتر از سینما می‌فهمند؛ وقتی فیلم خوب ببینند، سینه‌به‌سینه آن را جلو می‌برند.

پیرپسر حتی یک بیلبورد تبلیغاتی نداشت؛ نه تبلیغ ده‌ثانیه‌ای در تلویزیون، نه در رادیو. فقط در اینستاگرام معرفی شد، مثل خیلی از فیلم‌ها و سریال‌های دیگر، اما محبوبیتش نه به خاطر تبلیغات، بلکه فقط و فقط به خاطر ارتباط سینه‌به‌سینه‌ی مردم بود.

مردم فیلم را بر قلب و روانشان نشاندند، سینه‌به‌سینه تبلیغ کردند و به این درجه‌ی زیبا از محبوبیت رساندند؛ من دست همه‌ی مردم را می‌بوسم. ما فهمیده‌ترین و البته صبورترین مردم را داریم.

شما چشم در چشم ضد قهرمان بودید، جناب حسن پورشیرازی نازنین، منتقدین ایشان را بی نظیر توصیف کردند، برخی نیز به تخریب‌شان پرداختند، آنچه که حضرتعالی از قدرت بازیگری ‌جناب پورشیرازی لمس کردید، چقدر چالش برانگیز بود؟ اگر ممکن هست آن تجربه ها را برای ما نیز تعریف کنید؟

به هر حال، عمو حسن پورشیرازی یکی از ستون‌های سینمای ما شده است، حالا چه خیلی‌ها دوست داشته باشند یا نداشته باشند، چه در این سال‌ها بعضی‌ها او را نادیده گرفته باشند، واقعیت این است که او نزدیک به پنجاه سال فقط در سینما زحمت کشیده، فقط آموخته و هنوز هم دارد می‌آموزد.

چند روز پیش وقتی از عموحسن پرسیدم که چرا اینستاگرام خودشان را راه اندازی نمی کنند، به من گفتند: «پسرجان اینستاگرام تو را از یاد گرفتن دور می کند! دو سه ساعتی که میخواهی دور باطل در اینستا بزنی را تمرین کن» این حرف را وقتی آدمی مثل او در این سن بزند، معلوم است که نگاهش متفاوت است و کیفیت کارش بالاست.

بازی پورشیرازی در پیرپسر شباهتی عجیب به ضدقهرمان‌هایی دارد که در سینما ماندگار شده‌اند؛ مثلاً واکین فینیکس در جوکر. او هم یک سقوط روانی انسان را به سمت جنون نشان می‌دهد، با تمام جزئیات جسمی و روحی.
تماشاگر از چنین کاراکتری هم متنفر می‌شود و هم دل‌بسته‌اش می‌ماند؛ مثل هیث لجر در جوکر، که تجسم آشوب و بی‌ثباتی است؛ شخصیتی که عقل و منطق عادی را به تمسخر می‌گیرد.

خیلی وقت‌ها حسن پورشیرازی در نقش غلام باستانی همین حالت را داشت. انگار همه‌ی آدم‌های اطرافش را جدی نمی‌گرفت، با نگاه شیطانی کاراکتر به همه نگاه می‌کرد؛ گاهی هم او را شبیه جک نیکلسون در The Shining کوبریک می‌دیدم. در پیرپسر هم همین‌طور بود؛ در جزئی‌ترین حالات صورت و بدنش، آن شیطانِ مسجل نمود پیدا کرده و تماشاگر را وحشت‌زده می‌کرد.

یکی از عجیب‌ترین سکانس‌ها و بی نظیر ترین بازی هایش در چهل دقیقه ی پایانی فیلم رقم می خورد ، در آن سکانس ها تمام جزئیات یک شیطان که قرار است فاجعه‌ای بیافریند، در صورتش دیده می‌شود؛ بازی بی نظیرش تماشاگر را ملتهب می‌کند، می‌ترساند، و تکان می‌دهد.

نفرین به تمام کسانی که نگذاشتند پورشیرازی با همان بازی عجیب و دیوانه‌کننده‌اش اسکارش را بگیرد. نفرین به همه‌ی کسانی که پشت این ماجرا ایستادند و مانع شدند.

مگر می شود به این سادگی از اجحافی که در حق سینمای ایران شده گذشت! از وزیر محترم ارشاد تقاضای تشکیل کمیته حقیقت یاب دارم تا این مطالبه مردمی به یک نتیجه مشخصی برسد که چرا پیرپسر با تمام شایستگی ها نماینده ایران در اسکار نشد؟!

قطعاً بیشتر درباره‌اش صحبت خواهم کرد.

ما می‌توانستیم کنار هیث لجر، کنار واکین فینیکس، کنار جک نیکلسون، یک حسن پورشیرازی هم داشته باشیم، «اما بعضی‌ها اصلاً درک درستی از این موضوع نداشتند و متوجه نشدند با حسن پورشیرازی و با فیلم پیرپسر چه کردند.»

انگار مثل کسی بودند که یک الماس بزرگ را به دستش بدهی و او بی‌خبر از ارزشش، آن را بیندازد توی چاه اسید!

آن تصمیم‌گیران ناآگاه یا کسانی که به زیان سینما عمل کردند و مسبب این اجحاف در حق ملت ایران و سینما شدند، به نظر من باید در تاریخ سینما به‌عنوان نمونه‌هایی از بی‌مسئولیتی و آسیب‌زدن به سینما ثبت و تقبیح شوند. مگر می‌شود کسی که سینما را می‌شناسد، تاریخ سینما را دیده و حتی با فیلم‌های فاخر سینمایی آشناست، متوجه نشود که حسن پورشیرازی چه کرده است؟ کسی که واقعاً سینما را شناخته باشد، می‌فهمد پورشیرازی چه هنرنمایی‌ای کرده و اکتای براهنی چه کار بزرگی در تعریف و روایت یک قصه انجام داده است.

در مورد بازی خودم جلوی حسن پورشیرازی باید بگویم: اگر اکتای براهنی نبود و خودِ عمو حسن هم کمک نمی‌کرد، خیلی سخت می‌شد؛ پورشیرازی در روزهای آخر بازی‌اش به جنونی رسیده بود که شاید خودش هم مطلع نبود.

حامد بهداد در جشن انجمن منتقدین راست میگفت: «پورشیرازی مشت به دیوار می‌کوبید.» و درست هم می‌گفت؛ چون قالب واقعی حسن پورشیرازی آن‌قدر مهربان بود که ازار میدید از آنچه که به آن تبدیل شده بود؛ وقتی بعد از سکانس رقص شاهکاری که با شمشیر و صدای محسن نامجو همراه بود  آن چک عجیب را به من زد و جهان را برای من سیاه کرد؛ بعد از کات مرا در آغوش گرفت و می‌گفت: «پسرجان، نگران تو شدم.»

پورشیرازی غلام باستانی را آن‌قدر در وجودش راه داده بود و آنقدر در قلب، ذهن و جسمش به غلام باستانی پر و بال داده بود که گاهی حس میکردم از خودش می‌ترسید.
حامد بهداد راست می‌گفت: او به جنون رسیده بود؛ چون «حسن پورشیرازی» که خودش می‌شناخت، با «حسنی» که در این سه‌چهار ماه زیست می‌کرد، خیلی فرق داشت.

وقتی در آن سکانس کشیده‌ به من زد، آن‌قدر محکم بود که دیگر چشم‌هایم چیزی نمی‌دید؛ وسط ضبط جلوی دوربین بلند شدم و به سمتی دیگر نگاه کردم؛ شدت ضربه آن‌قدر زیاد بود که به بالای چهارچوب در خوردم و روی زمین افتادم.

پور شیرازی کوه تجربه است و در چند صدم ثانیه متوجه شد چه کرده است؛ من بلند شدم، چون چشمانم سیاهی مطلق میدید سمتی دیگر را نگاه میکردم  او همان‌جا دیالوگی گفت که در فیلم هم هست: «دیگه شرط نبندیا.» من فهمیدم که اون سمت چپ من هست و روی نگاهم را تغییر دادم و برگشتم، نگاهش کردم، اما چشم‌هایم سیاهی مطلق می‌دید.

کالبد پورشیرازی خسته شده بود؛ با وجود توان جسمی و قدرت بالایش، همیشه کودکی معصوم در درونش بود اما در آن سه‌چهار ماه، روح غلام باستانی را به درون کالبدش آورده بود.

روح حسن در آن کالبد نبود؛ برای همین آن بدن نمی‌توانست تاب بیاورد؛ حسنِ واقعی نمی‌توانست آن‌قدر شیطانی باشد؛ این تضاد باعث شده بود جسمش سختی بکشد و به‌اصطلاح «کالبد به نکشیدن افتاده بود.»

نفرین به تمام کسانی که نگذاشتند پورشیرازی حاصل دست‌رنجش را بگیرد و به اسکار برود. نفرین به همه‌ی آنهایی که جلوی گرفتن اسکارش را گرفتند.

به عنوان آخرین سوال، تلاش های بسیاری شد که هر اثری به اسکار برود جز پیرپسر، علت این همه لج بازی را در چه می دانید؟ آیا به گفته برخی منتقدین سیستماتیک است؟

در مورد اتفاقاتی که باعث شد پیرپسر به اسکار نرود، واضح و صریح می‌گویم: هیات انتخاب مسئول ارسال فیلم بود و تصمیماتی گرفته شد که به نظر من، فرصت بزرگی را از سینمای ایران گرفت و نتیجه تلاش‌های چند ماهه گروه ما و همچنین این چند سال صبرمان تا فیلم را به این مرحله برسانیم را به ناجوانمردانه ترین شکل سوزاندند؛ این تصمیمات کاملاً غیر فنی، ناباورانه و نابود کننده بودند و نشان دادند که حتی در بدنه اصلی سینما هم گاهی نگاه به ارزش واقعی یک اثر به درستی صورت نمی‌گیرد؛ اینها علی رغم نام های بزرگشان بسیار کج اندیشی کردند و رفتار ها بیشتر کودکانه و از سر لجبازی و کینه و نفرت بوده است؛ طبیعی است که این اتفاق باعث نگرانی و عصبانیت هر کسی شود که خون دل خورده تا اثرش دیده شود و قلب سیاه و پر از کینه ی شما فرصت درخشش فیلم را با تمام مستحق بودنش نابود کرد.

شما و هم‌فکرانتان در بعضی از دوره‌های قبل هم مسیر سینمای ایران را تغییر داده‌اید، سال‌هاست با این رفتارهای محدودکننده و گروهی مسیر سینما را تحت تأثیر قرار داده‌اید و در بدترین حالت، تقصیر را به حاکمیت نسبت داده‌اید.
در تفسیر رفتارتان ضرب المثل ((حسود چشم خودش رو کور می‌کنه، که دو تا چشمِ همسایه‌ش کور بشه. )) به خاطرم اومد؛ مشابه همین اتفاق چند سال پیش بر سر فیلم قصر شیرین «سید رضا میرکریمی» رخ داد و به جای آن، یک فیلم مستند (در جستجوی فریده) به اسکار فرستاده شد.
حالا خودتان هم می‌دانید چه تصمیم اشتباهی در زمانی گرفته شد که دیگر مثل گذشته نیست که اگر سر یک فیلم را ببرید، صدایی از جایی در نیاید؛ امروز فضای مجازی به راحتی تصمیمات اشتباه و محاسبه نشده را آشکار می‌کند.

اکنون بخش بزرگی از مردم ایران فیلم پیرپسر را دیده‌اند و توانایی و علم شما نسبت به سینما نیز برای‌شان مشخص شده است. همچنین بسیاری از همکارانتان فیلم را دیده‌اند و مطمئناً از این پس با دید متفاوتی به شما نگاه خواهند کرد؛ حتی برخی مانند جناب پرویز پرستویی هنوز فیلم را ندیده‌اند و نمی‌دانند شما چه کاری با فیلم و سینمای ایران کرده‌اید؛ بنابراین موضوعی که باقی می‌ماند، دلیل واضحی است که شما باید به مردم بابت این تصمیم اشتباه پاسخ بدهید.

در باب مردانگی، شرافت و امانت‌داری، یک مسئولیت هم موضوعی است که باید بگویم، زیرا ممکن است در پاسخ به من گفته شود که به هزار دلیل نمی‌شد کاری کرد. قابل توجه است که رعنا آزادی‌ور، کمال تبریزی و محمدرضا مصباح در همان روزهایی که قرار بود درباره انتخاب پیرپسر برای شرکت در بخش مسابقه جشنواره فجر تصمیم‌گیری شود، شاید زورشان نرسید، اما یک تصمیم بزرگ گرفتند. این سه نفر بلند شدند، ایستادند و فریاد زدند در حالی که بقیه سکوت کرده بودند. آن‌ها تا آخرین لحظه کنار فیلم ماندند. شجاعتی که رعنا آزادی‌ور به خرج داد، چیزی بود که هیچ‌یک از مردهایی که در هیات انتخاب اسکار این دوره بودند، نتوانستند انجام دهند؛ بحث من «نر بودن» نیست؛ بحث بر سر شیرزن بودن یک زن است.

رعنا آزادی‌ور بلند شد، ایستاد و گفت: «مگر می‌شود این فیلم را ندید؟ مگر می‌شود آن را نادیده گرفت؟» اما شما—هیات انتخاب—هیچ‌یک نتوانستید به شجاعت و استقامت رعنا آزادی‌ور نزدیک شوید؛ من آن شجاعت را در او دیدم، اما متأسفانه در تصمیم‌ها و عملکرد شما ندیدم.

تصمیماتی که گرفتید، باعث شد بخش بزرگی از فرصت‌های سینمای ایران از دست برود و مردم از ارزش واقعی این اثر مطلع نشوند. من که در بطن ماجرا بودم، می‌دانم پشت‌پرده‌ی پیرپسر در آمریکا، در هیئت‌هایی که قرار بود فیلم را به اسکار بفرستند، چه گذشته است؛ می‌دانم چقدر اشتیاق داشتند و چقدر مطمئن بودند از شایستگی فیلم برای جایزه؛ حتی اگر مردم در جریان نباشند، من مطلعم.

به مردم می‌گویم: از هیات انتخاب سؤال کنید. بپرسید چرا پیرپسر به اسکار نرفت؟ اگر موضوعی خارج از سینما مانع شد، چرا شما برای دوستان و هم‌کیشانتان در سینما تلاش نکردید؟ چرا سکوت کردید؟ چرا حق این اثر و گروه هنری آن را زیر پا گذاشتید؟

من سال‌ها ریاضت کشیده‌ام تا امروز، بدون تکیه بر رانت، پول یا پارتی، بتوانم نتیجه تلاش‌هایم را ببینم. و حالا، در برابر تصمیمات شما که فرصتی بزرگ را از ما گرفت، ایستاده‌ام و به معنی واقعی کلمه، برای عدالت در سینما و حق این اثر، مقاومت می‌کنم.

اگر مطلبی هست که مایل به بیان آن بودید و در زمره سوالات ما جای نگرفته بود خواهش می‌کنم بفرمایید

از شما و تمامی همکارانتان تشکر می‌کنم و خداقوت می گویم.

در پایان از همکاری، محبت و لطف حضرتعالی سپاسگزارم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا