پارادوکسِ سعادتِ اجباری؛ نگاهی به فصل اول سریال «پلوریبوس» اثر وینس گیلیگان

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، رکسانا شریفی منتقد سینما طی یادداشتی بر سریال پلوریبوس به نقد کلی فصل اول پرداخت و نوشت: وینس گیلیگان، معمار درامهای تحسینشدهای چون «برکینگ بد»، این بار با سریال «پلوریبوس» (Pluribus) در بستر اپل تیوی پلاس، جهان را با پرسشی هولناک روبهرو کرده است: آیا خوشبختیِ همگانی به قیمت ذبحِ «فردیت»، ارزش زیستن دارد؟ فصل اول این اثر با بودجهای هنگفت (۱۵ میلیون دلار برای هر اپیزود)، پس از ۹ قسمت به پایان رسید تا مسیری نو در ژانر علمیتخیلی و کمدی سیاه بگشاید.
عنوان سریال از شعار ملی ایالات متحده (E Pluribus Unum) اقتباس شده است. در حالی که این شعار بر اتحاد تکثرها زیر یک پرچم تأکید دارد، گیلیگان در «پلوریبوس» وجه تاریک این مفهوم را به تصویر میکشد؛ ویروسی که انسانها را به یک «کل منسجم» (Hive Mind) تبدیل کرده و با حذف غم و تنش، لبخندی متظاهرانه اما تهی بر لبان بشر نشانده است. در این جهان، «فردیت» نه یک ارزش، بلکه یک وصله ناجور تلقی میشود.
یکی از نقاط قوت سریال، استفاده هوشمندانه از پالت رنگی برای روایت زیرپوستی داستان است:
- زرد؛ نماد انسان و هشدار: شخصیت اصلی (کارول) با پوشش زرد، نماینده انسانیتِ باقیمانده است. زرد در اینجا همزمان نماد گرمای زندگی و بدبینیِ آگاهانه به وضعیت موجود است.
- آبی و پاستیلی؛ دنیای فیک: برخلاف سنتهای سینمایی که آبی را نماد آرامش میدانند، در اینجا رنگهای سرد و پاستیلی نشانگر دنیای عاری از روحِ «خوشحالها» و زندگی مصنوعی آنهاست.
- سفید؛ رنگ اغوا: هر جا که پای فریب و جذبِ کارول به میان میآید، رنگ سفید و زمستانی غالب میشود که نشاندهنده تلاش سیستم برای یکدستسازیِ آخرین هستههای مقاومت است.
گیلیگان در این فصل، تیغ نقد خود را به سوی هر دو جناح سنتی سیاست میکشد. او از یک سو با نمایش حذف مالکیت فردی، دیدگاههای تندرو چپی را به چالش میکشد و از سوی دیگر با نمایش کاراکتر «دیاماته» که از قدرت خود برای تماشای نمایشِ تملقآمیز دیگران استفاده میکند، پوچیِ سرمایهداریِ متظاهر را نقد میکند.
علاوه بر این، سریال کنایههای تندی به هوش مصنوعی و رسانه دارد. دیالوگهای ماشینی و تاییدهای مداومی که یادآور چتباتهاست، نشاندهنده جهانی است که در آن خلاقیت و نگاه مستقل مرده است و تنها «تاییدِ متقابل» باقی مانده است.
کارول استورکار، قهرمانی است که گیلیگان او را عمداً «نفرتانگیز» طراحی کرده است؛ زنی تندخو و بدبین که دقیقاً به دلیل همین صفاتِ بهظاهر منفی، در برابر ویروسِ خوشحالی مصون مانده است. این پارادوکسِ جذابی است: در جهانی که «مثبتاندیشیِ سمی» یک اپیدمی است، تنها آدمهای «منفی» و «پرسشگر» هستند که میتوانند انسانیت را نجات دهند.
پایانبندی فصل اول با درخواست «بمب هستهای» توسط کارول، اگرچه شوکهکننده است، اما شاید برای مخاطبِ سختگیر، محرکِ کافی جهت انتظارِ طولانی برای فصل دوم نباشد. مخاطب میداند که کارول احتمالاً از این بمب استفاده نخواهد کرد، بنابراین تعلیقِ ایجاد شده بیشتر جنبه نمادین دارد تا داستانی.
«پلوریبوس» سریالی برای تماشای سرسری نیست. با وجود ضعف در برخی جلوههای ویژه بصری و ریتم کند در میانههای فصل، این اثر یک تجربه تماشای متفاوت را پیشنهاد میدهد. گیلیگان بار دیگر ثابت کرد که بیش از «اتفاقات»، به «انسانها» و سقوط یا صعود اخلاقی آنها در موقعیتهای بنبست علاقهمند است.







