یادداشت لقمان مداین منتقد سینما بر فیلم آخرین بازمانده از ما/ زوال تعقل مقدمه ای بر سقوط تمدن
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، لقمان مداین منتقد سینما طی یادداشتی بر سریال آخرین بازمانده از ما که سابقا در روزنامه اعتماد منتشر شده بود به واکاوی سقوط یک تمدن پرداخت و لازمه آن را آغاز زوال تعقل قلمداد کرد و نوشت: سریال آخرین باز مانده از ما اثر بسیار موفقی بود، خوش ساخت و پر محتوا، ما را به درون جامعه ای برد که اسیر ویروسی خطرناک شده و دیگر مردمانش تسلطی بر خرد خود ندارند، خشم را می ستایند و به هم نوع خود یورش می برند، قانون وجاهت خود را از دست داده و دیگر بازدارندگی لازم را ندارد، این پاندمی به سرعت تبی فراگیر می شود، ذهن ها را هدف می گیرد، دامنه آن فزونی می یابد، نشان می دهد که خشم خشم می آورد، ضریب توحش به حدی می رسد که اعضای یک خانواده چاره ای ندارند جز اینکه در مقابل یکدیگر قرار بگیرند، کودکان نیزخطر محسوب می شوند و لحظه ای آرامش غنیمت است، دیگر خبری از یک قانون واحد نیست، نظامیان از فرصت استفاده کرده و بر اریکه قدرت سلطه می یابند، قانون بی رحم خود را وضع می کنند، انسان ها را به بردگی می گیرند و آب و نان را از جان انسان با ارزش تر می سازند.
تمدنی را به تصویر می کشد که دوری از تعقل آن را به فروپاشی کشانده، انسان ها برای بقا، مال و جان یکدیگر را تصاحب می کنند، شاید این سریال بیش از همه بتواند ما را به فردای بی قانونی ببرد، به عصری بدون اندیشه، از هیچ ثانیه آن غافل نشوید، چون هر آنچه از موجودات دوپای آن دیدید توان پیدایش دارد، یعنی همان دیالوگ جوکر که می گفت “به تو ثابت می کنم همین مردم متمدن وقتی در یک موقعیت بحرانی قرار بگیرند حاضرند حتی همدیگر را بخورند”.
از محتوای تحسین برانگیزش عبور می کنم اما فرم آن را چگونه ارزیابی کنیم؟
بگذارید از تعلیق آغاز کنم که بزرگترین عامل موفقیت سریال است، حتی اگر بازی آن را که ساخته ناتی داگ بوده و مورد اقتباس فیلم است انجام داده باشید باز هم برایتان تازگی دارد، آن جلوه های غافلگیرکننده، حیوانات طبیعی، صداهایی که نه با پرسپکتیو صوتی که با صداگذاری افراد حقیقی خلق شده و بازیگرانی که بدون انجام گیمش سعی کردند خلق تجربه اولین بار کنند، هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در لحظات حساس کاراکتر نیز به همراه مخاطب متعجب می شود، عنصر کلیدی دیگر آن عدم گره گشایی به دست نویسنده بوده است.
تدوین اما دقیق نیست، با یک شروعی گفتگو محور مواجهیم که شاید برای آغاز یک سریال مناسب نباشد، نباید این حجم از اطلاعات را مستقیم به مخاطب ارائه داد بلکه باید آن را از طریقی دگر مثلا تماشای صحنه ای از برنامه ای تلویزیونی به تصویر کشید، بنابر این شروع جذابی برای سریال درنظر گرفته نشده و با تیتراژی که پس از آن پخش می شود انرژی لازم را از مخاطب می گیرد و سرعت را پایین می آورد.
مشکل بعدی عدم حذف سکانس های مازاد است، ما بیش از آنکه درگیر پیش برد پیرنگ اصلی باشیم اسیر خرده پیرنگیم، که ریتم را کند کرده، شاید بگویید مجبور است گام در جای پای داستان بازی بگذارد و وفادار باشد، اما نبوده، در بخش های متعددی داستان را تغییر داده و مشی خود را پیش گرفته و تنها ضربان فیلم به لطف خرده پیرنگ هایی که مخاطب نمی داند آیا باز هم آنها را خواهد دید یا خیر بالاست.
با این حال راکورد های خوبی را ثبت کرده و کنتراست رنگ رعایت شده است، مازاد بر آن چینش خوب سکانس ها باعث شده ضربان فیلم بالا بماند، ریتمش حفظ شود، آکسیون های موازی را به خوبی اسمبل کرده و از زوایای مکمل بهره گیری کرده است، خط فرضی سی درجه و صد و هشتاد درجه را رعایت کرده، به طول نما زمان مناسب داده، برش هایش اطلاعات جدید ارائه می کنند و در تک گویی ها نیز از نماهای واکنشی خوبی استفاده کرده است.
تدوین صدا یکی از قوی ترین عناصر فیلم است، تطبیق صدای پا و کف پوش ها، آمبیانس صدای محیط و پس زمینه، سینک دقیق جلوه های صوتی، توازن بین صدا وسکوت یا موسیقی که بر نماهایی استوار می نشیند و آکسیون را همراهی می کند.
موسیقی متن بسیار عالی را شاهد بودیم، از صداهای واقعی در تمدنی پوسیده نشات می گرفت، بخش های اکشن آن را به گونه ای طراحی کرده بودند که تماشاگر خود را بخشی از صحنه بداند نه مخاطب آن، گاهی غم و اندوه را تداعی می کرد و گاهی التیام زخم ها با عشقی ناتمام را، از تمپوی خاصی که طراحی شده بود تا حس درختی شکسته را القا کند استفاده می کرد و در مواقع درست به کمک پلان هایی می رفت که توانایی ایستادن روی پای خود را داشتند.
با یک میزانسن عالی مواجهیم، همه چیز برای سال ۲۰۰۳ است حتی تیشرت هایی که بر تن افراد است بخشی از خروجی کمپانی های آن دوران و یا لباس های کمپین انتخاباتی بوش می باشند، یعنی می خواهد نشان دهد که پس از پاندمی دیگر محصولی عرضه نشده، رشد توقف کرده و هنوز هم همگی از باقی مانده داشته هایشان استفاده می کنند یا ساعت جوئل که وقتی دخترش برای او تعمیر می کند پس از مرگ وی شکسته و خراب می شود اما جوئل آن را از دست خود در نمی آورد که در واقع نشان دهنده این است که از آن لحظه زمان برای جوئل متوقف شده است.
اصلی ترین ضعف سریال کاشت، داشت و برداشت است، ورود و خروج انبوهی از کاراکترها که هیچ تدبیری بر آن نشده، بی حساب آنان را وارد قصه کرده و رها می کند، در حالی که بعضا حتی نقشی در پیش برد پیرنگ اصلی نیز ندارند.
جوئل تنها رفع کننده موانع است، سفر قهرمان را آغاز می کند و زمین بازی را می شناسد، کاراکتری قوی دارد، به خوبی بسیاری از ابعادش پخته شدند اما ضد قهرمانش پیچیده است، مارلین، زنی که الی را از مادر تحویل گرفت و بزرگ کرد و زمانی که به راز بزرگ او یعنی مصونیت در برابر بیماری پی برد تصمیم گرفت الی را قربانی کند بلکه پزشکان با استفاده از بدن او بتوانند پادزهر نهایی را بسازند، درست است که مارلین حضور فعالی مقابل جوئل ندارد، یک بار در ابتدا و یک بار در انتها تقابل آن دو را می بینیم، اما باید توجه کنیم که جوئل با ماموریتی که از مارلین می گیرد سفرش را آغاز می کند و به درون دنیایی از موانع قدم می گذارد پس هر مانعی که در این مسیر صد راه جوئل شود بخاطر مارلین است و این یعنی ضدقهرمان در تمام لحظات جان قهرمان را به خطر می اندازد.
ضدارزش در ابتدای فیلم جوئل است که بخاطر رسیدن به برادرش حاضر است قاچاق انسان کند و الی را برای هدفی که مارلین دارد جابجا کند اما رفته رفته در طول سفر آبدیده می شود و کم کم گرمای حضور الی یخ فراق دختر جوئل را آب می کند و عشق پدرانه ای جایگزین سکوت سردش می گردد و در انتها با جلوگیری از مرگ الی و نجات او و حتی سوگند دروغ برای آرام کردن وجدان وی تبدیل به ارزش می شود.
دیالوگ پردازی فیلم نقطه قوت آن به حساب می آید، کوتاه، روان، ساده، به دور از کلمات گل درشت، بدون درز اطلاعات که با چاشنی طنز همه فهمش توانسته کشش و کشمکش ایجاد کند هرچندکه درابتدا با طولانی کردن گفتگوی مصاحبه به خطا مخاطب را بمباران اطلاعاتی کرده است.
ضعف دیگر فیلم استفاده از صحنه های اروتیک است، برای آنکه مخاطب را جذب حداکثری کنند به سراغ عشق بازی های نامتعارف می رود، در حالی که فیلمنامه های قوی نیازی به این ترفندها برای ایجاد کشش ندارند.
عطف اول را زمانی می دانم که جوئل و تس برای پیدا کردن باطری مناسب ناخواسته به محل اختفای مارلین و الی می روند وآنجا با پیشنهاد وسوسه برانگیز مارلین راهی پر از چالش را بر می گزینند، قصه از اینجا آغاز می شود و سفر قهرمان شکل می گیرد.
اوج فیلم را وقتی می دانم که جوئل و الی به دام افراد مارلین افتاده وآنجا حقایق برملا می شود که قصد دارند با کشتن او از بدنش پادزهر بسازند، در اینجا حقیقت دیگری نیز فاش می شود و آن شعله ور شدن احساسات پدرانه جوئل نسبت به الی است که حالا دیگر نمی خواهد او را که همچون فرزندش می باشد یک بار دیگر از دست بدهد.
عطف دوم را وقتی می دانم که جوئل با کشتن مارلین یکبار برای همیشه خطرمرگ را از سر الی رفع کرده و آرامش رابه زندگی او و خودش باز می گرداند و به سراغ شهری می رود که در آن به آرامش برسند، کنار برادرش و مردمانی که سعی دارند تمدنی نو را پایه گذاری کنند.
گریم را کلیدی ترین بخش درخشان فیلم می دانم، کاراکتر جوئل را خوب نگاه کنید، چگونه شکسته می شود، موهای جوگندمی شده اش، خط اخم وچین های پیشانی اش، خطوط کنار چشمش و پوستی که بخاطر سرمای بیش از حد سوخته و دستان ضخیم و قرمز شده ای که ازسختی ها و سرمای بیش از حد دلالت دارد، یا سراغ تس برویم، از موها و پوست صورتش، نبود شرایط استحمام را در می یابیم، کبودی چشم و ورم پلکش، زخم پیشانی و بینی آسیب دیده و لبانی که باد کرده، گریمی حرفه ای را خبر می دهد، این شامل یکایک کاراکترهای دیگر نیز هست که به اختصار صرفا دردو مورد ورود کردم.
عنصر ارتباطی را باطری ماشین می دانم، همان چیزی که بخاطرش چالش آغاز می شود و تا انتها به یک بحران مبدل می گردد، هرچند یک عنصر قوی به شمار نمی رود چرا که تاثیر مهمی در پیرنگ ندارد اما باعث پیش برد آن می شود.
روان شناسی شخصیت بسیار دقیقی داشت، از نظریه کارل یونگ بهره می برد، تس را یک کهن الگوی آنیما یافتیم، نقاط قوت زنانه ای مانند همدلی و مهربانی، چهره ای عشقی و جنسی داشت و شخصیت قهرمان را کامل می کرد و او را بر سایه پیروز می ساخت، جوئل که فرزندش را از دست داده بود و زندگی برایش تلخ شده بود با ورود به کهن الگوی تربیع توانست با رسیدن به الی که خود یک تقارن یا تصادفی خوش یمن به شمار می رفت درمان شود و با جبران دفاع ناقصی که فکر می کرد از دخترش کرده، تمام قد از الی دفاع کند و روح آسیب دیده خود را تیمار سازد و بدین گونه با جان گرفتن حس پدرانه نسبت به الی انگیزه ای برای حیات یافت و متحول شد، الی برای جوئل استادی مونث بود که توانست روح او را درمان کند و زخم هایش را التیام بخشد.
روان شناسی رنگ بسیارعالی است، مثل وقتی که الی در انتهای سریال در اتاق عمل به خوابی که می توانست ابدی باشد فرورفته بود و آن ترکیب رنگی آبی ما را به دوران آبی نقاشی های پیکاسو برد که تنهایی مفرط و غم را فریاد می زد یا حتی تس را در لحظه وداع با پیراهنی به رنگ زرشکی می بینیم که بیانگر کشته شدن در راهی درست است و ازعشقی برای فدا شدن خبر می دهد یا جوئل با آن پیراهن لی ذغالی رنگش از کسالت روحی و خستگی خود که ناشی از غم فراق فرزند و معشوقش و سختی هایی که طی بیست سال متحمل شده خبر می دهد، از محافظه کاری او از احساساتی که سرکوب شده و آرامش و هوش بالایش که باعث انزوا می شود حرف می زند.
هنرنقش آفرینانش کم نظیربود، بسیارنقش را شخصی کرده بودند، عمیق و پر مفهوم بود، حتی بازیگران سیاهی لشکر هم عالی بودند، ازآنان چه می خواستید، دیالوگ را روان و با گویشی خاص خود ادا می کردند، میمیک صورتی منحصر به فرد و زبان بدنی همسو با کنش داشتند، اسیر تیپیکال نبودند وبه اندازه بضائت جسمانی انرژی خود را صرف می کردند.
و در آخر بسیاری از زاویه دوربین کارگردان انتقاد کردند که چرا نمای کشته شدن تس باید برخلاف داستان بازی، با بوسه ای اروتیک میان او و یک مبتلا باشد، شاید احساسات مخاطب را برانگیخته کرده که خود امری طبیعی است اما زاویه دوربینش بی نقص بود، نمایی کلوزآپ از لحظه وقوع بوسه که دنیایی از حس نفرت و وحشت را درکنار جزئیات آن صحنه به تصویر می کشید یا نمای بی کلوزآپ نهایی علی عباسی از الی که واکنش خفیف چهره او را در باور کردن جوئل به نمایش می گذاشت.







