وحشت در دالان‌های زرد اسیدی؛ فیلم «بک‌رومز» پدیده یوتیوب را به یک کابوس سینمایی تبدیل می‌کند

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، تصور کنید اگر فیلم «پروژه جادوگر بلر» شخصیت‌هایش را با آن دوربین‌های لرزان به جای جنگل‌های تاریک، به درون دالان‌های تغییرشکل‌دهنده و ذهن‌برانگیز فیلم «نابودی» اثر الکس گارلند می‌فرستاد؛ در این صورت می‌توانید درکی از فضای وهم‌آلود، ساختارشکن و گاه گیج‌کننده فیلم «بک‌رومز» داشته باشید. این اثر، اولین تجربه کارگردانی فیلم بلند کین پارسونز به شمار می‌رود که توسط شرکت ای۲۴ ساخته شده است.

پارسونز این فیلم را بر اساس مجموعه یوتیوبیِ فوق‌العاده محبوب و ۲۲ قسمتی خود اقتباس کرده است؛ مجموعه‌ای که خودش از یک داستان ترسناک اینترنتی (کریپی‌پاستا) در سایت فورچن الهام گرفته شده بود. این افسانه بومی دیجیتال، درباره کاوشگرانی است که وارد یک ساختمان اداری بدون پنجره با دیوارهای زرد اسیدی می‌شوند؛ مکانی که به هزارتویی از اتاق‌ها و راهروهای متغیر تبدیل می‌شود. تمام راهروها و درها در این فضا به هیچ‌کجا ختم نمی‌شوند و به نظر می‌رسد این محیط از ترس‌های وجودی و روانی هر کسی که پا به آن می‌گذارد، تغذیه می‌کند.

پارسونزِ ۲۰ ساله، جوان‌ترین کارگردانی است که تا به حال توسط شرکت معتبر ای۲۴ به کار گرفته شده است. او در سن ۱۶ سالگی به تنهایی کار با نرم‌افزار گرافیکی بلندر را آموخت و با تلفیق آن در ادوبی افتر افکت، ویدیوهای کوتاه و وهم‌انگیزی به سبک «ویدیوهای کشف‌شده» (فاوند فوتیج) خلق کرد که از زاویه دید افرادی روایت می‌شد که وارد این اتاق‌های پشتی شده و دیگر هرگز بازنگشته بودند.

در نسخه سینمایی «بک‌رومز»، ما داستان کلارک با بازی چیویتل اجیوفور را دنبال می‌کنیم؛ یک فروشنده مبل با ازدواجی شکست‌خورده و رویاهای فراموش‌شده برای معمار شدن، که اکنون یک نمایشگاه مبلمان را در کالیفرنیا اداره می‌کند.

فیلم با یک افتتاحیه پرتنهاش در ژوئن ۱۹۹۰ آغاز می‌شود؛ زمانی که طرفداران پروباقرص این مجموعه می‌دانند آغاز رویدادهای اصلی داستان است. فیلم به عنوان ادای احترام به ریشه‌های خود، با یک ویدیوی کشف‌شده آغاز می‌شود که محققی با لباس ضدامواد شیمیایی را نشان می‌دهد که همکارانش را در هزارتوی اتاق‌های پشتی گم کرده است. او با دوربین دستی خود، ما را به سمت مقر موقتی تیم هدایت می‌کند؛ میزی پر از فلاپی دیسک و سیم‌هایی که از پشت کیس‌های بزرگ کامپیوتر بیرون زده‌اند. اما موجودی به شدت متخاصم در حال تعقیب فیلم‌بردار است، موجودی که ما فقط تصاویری گذرا از آن می‌بینیم، تا اینکه ویدیو قطع می‌شود و انعکاس روی صفحه تلویزیون نشان می‌دهد که گروه دیگری از محققان در حال تماشای این نوار ویدئویی هستند.

در دنیای واقعی (مکانی که به دلیل فاصله زیادی که کارگردان بین شخصیت‌ها قرار می‌دهد، خودش حس انزوا و تعلیق دارد)، کلارک میان نمایشگاه مبل و جلسات درمانی با روان‌شناس خود، دکتر مری کلاین با بازی رناته راینسوه در رفت‌وآمد است. مری یک روان‌شناس مشهور و نویسنده کتاب‌های خودیاری است، اما خودش نیز گذشته‌ای دردناک دارد. فلاش‌بک‌ها نشان می‌دهند که او با تماشای تخریب خانه دوران کودکی‌اش برای ساخت یک برج، دچار بحران‌های روحی ناشی از مسائل خانوادگی گذشته می‌شود. این بازگشت‌ها به گذشته ممکن است در ابتدا سرعت روایت داستان را که در افتتاحیه هیجان‌انگیز فیلم شکل گرفته بود کند کنند، اما در پرده سوم فیلم، کلید اصلی اسطوره‌شناسی بزرگ «بک‌رومز» می‌شوند.

در همین حال، مشخص می‌شود کلارک به دلیل طلاق، اکنون درون نمایشگاه مبل خود و روی تشک‌های فروشی زندگی می‌کند. او و یک برق‌کار با قطعی‌های برق غیرقابل‌توضیح و فیوزهای جدیدی که روی جعبه تقسیم ظاهر شده‌اند، دست‌وپنجه نرم می‌کنند. یک شب، کلارک فیوزها را می‌زند و متوجه دنیایی دیگر در طرف دیگر دیوار زیرزمین می‌شود؛ دریچه‌ای که او مانند یک غشای نفوذپذیر از آن عبور کرده و وارد همان هزارتوی زرد رنگ و آشنای اتاق‌های پشتی می‌شود.

در برابر کلارک توده‌ای تهدیدآمیز از صندلی‌ها، میزها و مبل‌ها قرار دارد؛ گویی ضمیر ناخودآگاه نمایشگاه مبل، مقبره‌ای تمسخرآمیز برای زندگی شکست‌خورده او ساخته است. همان‌طور که او در این فضا پیش می‌رود، درهای بیشتری به بن‌بست‌ها یا راهروهای زرد رنگِ ادراریِ بیشتری ختم می‌شوند؛ جایی که اشیاء برخلاف قانون جاذبه، گاهی از سقف و دیوارها رشد کرده‌اند.

پارسونز و دانی ورمت (طراح صحنه)، فضای غریب و نامانوسی را با تصاویری خلق کرده‌اند که شاید هرگز روی پرده سینما ندیده باشیم. توصیف این تصاویر، همان‌طور که کلارک با نقشه‌ای دست‌نویس و عجیب سعی دارد برای مریِ ناباور توضیح دهد، «مثل توصیف یک سگ برای کسی است که تا به حال سگ ندیده و سپس از او بخواهید آن را نقاشی کند.»

اینجاست که طرفداران ادبیات پسامدرن و رمان تجربی و تکان‌دهنده «خانه برگ‌ها» اثر مارک ز. دانیالفسکی لذت زیادی خواهند برد. آن کتاب که درباره خانه‌ای است که فضای داخلی‌اش بزرگ‌تر از نمای بیرونی‌اش است و مدام رشد می‌کند، اساساً آغازگر جذابیت وحشتِ فضاهای برزخی در قرن بیست‌ویکم بود. فیلم «بک‌رومز» ما را به شدتی از ترس نزدیک می‌کند که یک اقتباس سینمایی از آن کتاب می‌توانست داشته باشد؛ مانند زمانی که کلارک از دستیار خود کت با بازی لوکیتا مکسول و دوست‌پسرش بابی با بازی فین بنت می‌خواهد با بستن یک طناب بلند به خودشان، در دالان‌های در حال گسترش اتاق‌های پشتی کاوش کنند.

این نقشه به شکلی وحشتناک به هم می‌ریزد و سکانس بعدی با یک تعقیب‌وگریز در خانه جن‌زده درون این هزارتوی زیرزمینی، جذابیت فیلم را دوچندان می‌کند. در ادامه، وقتی کلارک دیگر به جلسات درمانی نمی‌آید، مری خودش به نمایشگاه مبل رفته و وارد اتاق‌های پشتی می‌شود و با شبکه بسیار بزرگ‌تری از ساختارها به اندازه یک شهر کوچک روبرو می‌شود.

در اواخر فیلم، یک اسطوره‌شناسی مبهم شکل می‌گیرد؛ آیا این راهروها، درها و اشیاء روزمره درون آن‌ها (مثل کفش‌های نیمه‌فروبرفته در زمین یا صندلی‌هایی که از سقف آویزان شده‌اند) بازتابی از روان افرادی هستند که وارد آن می‌شوند؟ یا اینکه خودِ این فضا در حال ساختن دکوری از رویاهای خودش درباره خودش است؟ آیا این اثر یک هنر عمیق است یا صرفاً یک اپیزود جذاب از سریال «منطقه نیمه‌روشن»؟ انتخاب با شماست.

فیلم‌نامه تلاش می‌کند داستان را در یک واقع‌گرایی روان‌شناختی لنگر بیندازد که بدون بازی‌های درخشان بازیگران، ممکن بود لوس به نظر برسد. چیویتل اجیوفور به خوبی نقش یک فرد افسرده و ملانکولیک را بازی می‌کند که کم‌کم مجنون شده و سعی دارد نقش کارآگاه فضاهای برزخی را بازی کند، در حالی که رناته راینسوه (بازیگر نروژی فیلم «بدترین آدم دنیا») نشان می‌دهد که پتانسیل بالایی برای ایفای نقش در آثار ترسناک دارد.

«بک‌رومز» فیلمی است که بیشتر ذهن مخاطبان جوان را درگیر خواهد کرد، اما اولین فیلم ترسناکی را که دیدید و زاویه دید شما را به دنیا تغییر داد، به یاد آورید؛ این فیلم برای بسیاری از مردم همان اثر خواهد بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا