مرزی میان نقد حرفهای و روابط عمومی؛ آسیبشناسی رویکرد منتقدانه و تحلیل گرههای روایی قسمت نهم سریال «کوری»

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، پرنیا فاطمی منتقد سینما طی یادداشتی اختصصای نوشت: مواجهه با نقد سینمایی همواره نیازمند مرزبندی شفاف میان «تحلیل مستقل دراماتیک» و «روابط عمومی آثار» است. زمانی که یک منتقد سرشناس (همچون مسعود فراستی) علت ورود خود به نقد یک اثر را خنثیسازی حواشی، جنجالها یا تقابل با نظر سایر منتقدان عنوان میکند، رسالت نقد را از موضع بیطرفانه به موضع دفاعیه و روابط عمومی تنزل میدهد. منتقد موظف است صرفاً بر اساس متر و معیارهای فرمی و دراماتیک خود اثر به قضاوت بنشیند، نه بر پایه رفاقت با تهیهکننده یا موضعگیری در برابر جریانهای رسانهای. تناقض در تمجید از نویسندگی و کارگردانی اثری که اکثریت دقایق تحلیل آن به بیان نقاط ضعف بَصَری و ساختاری میگذرد، یا تناقض در حافظه نامها، از جدیترین آسیبهایی است که استقلال حرفهای نقد را خدشهدار میکند.
در بررسی فنی قسمت نهم سریال «کوری»، اثر اگرچه در ظاهر توانسته با ایجاد یک «نیمچه هیجان» تا حدی ریتم را حفظ کند، اما انبوه باگهای منطقی و شتابزدگی در گرهافکنی، اثرگذاری این هیجان را ابطال کرده است. از مجهول ماندن علت باندپیچی دست دختر شمس (که به گمان قوی حاصل ممیزی و سانسور بیضابطه است) تا بیمنطقی محض در رفتار شخصیت معلم مهدکودک، قصه دچار لغزشهای اساسی است. منطق درام به ما نمیگوید چرا کسی که قصد مخفیسازی یک مدرک جرم را دارد، باید از آن نسخه پشتیبان (بکآپ) تهیه کند تا دقیقاً همان نسخه دستمایه پیگیری پدر پارسا و شناسایی کاراکتر «مارال» شود. همچنین خندهدار بودن نبودِ نگهبان یا سیستم کنترلی در یک مهدکودک گرانقیمت شمال شهر، باورپذیری محیط داستانی را کاملاً مخدوش میسازد.
در بعد پرداخت کاراکتر و نشانهشناسی، طراحان سریال تلاش کردهاند فشار درونی شخصیت «آوا» در میان دو راهی والدینش را با فشار بیرونی سکانس تتو زدن و تحمل درد فیزیکی همراستا کنند که الگویی قابلی در تصویرسازی حسی است. در نقطه مقابل، خط داستانی «شهاب و ریحانه» در بیمارستان اگرچه از منظر کارگردانی و کادربندی (حرکت نرم دوربین، دالیاین دقیق و تبدیل دو قاب به تکقاب) نمایانگر تمرکز و تسلط فنی است، اما از حیث درام کاملاً رها شده و بیخاصیت جلوه میکند. روابط عاشقانه این دو هیچ کارکرد پیشبرندهای در پیرنگ اصلی ندارد و صرفاً به سکانسهای پرکننده زمان (فیلر) بدل شده است.
چالش اصلی کارگردانی در این قسمت، «فرار از مواجهه با لحظات ملتهب» و ضعف شدید در میزانسنهای اکشن است. درگیری چاقوکشی میان میثم و مارال پس از خروج از اتاق، به دلیل فقدان تمرین و عدم طراحی درست حرکات، به رفتاری کودکانه و غیرباورپذیر تنزل یافته است. علاوه بر این، ترجیح کارگردان بر عدم نمایش لحظه ورود شیدا و زدن ضربه نهایی، اگرچه با کاشت قبلی چاقو در قسمتهای گذشته همخوانی دارد، اما به دلیل تکرار مداوم سیاستِ «عدم نمایش اتفاقات مهم و ارائه صرفِ نتیجه»، بیشتر شبیه به فرار از ساخت سکانسهای سخت به نظر میرسد. همچنین دیالوگنویسی کارآگاه (یونس) که بدون منطق اثباتشده، حدس میزند میثم از روی فیلم بکآپی مارال را شناخته، نشان از مداخله آشکار نویسنده در ذهن کاراکتر دارد.
با تمام این اوصاف، پایانبندی قسمت نهم را میتوان یکی از معدود «قلابهای» موفق سریال در چند هفته اخیر دانست. آگاهی کاراکتر شمیم از ماجرای دزدی و قرار گرفتن او در برابر پدرش برای اعتراف و آزادی فرزند، خط داستانی جدید و تنشزایی خلق میکند که در صورت عدم رهاسازی، میتواند پایانی آبرومند برای اثر رقم بزند. انتظار میرود در قسمتهای آتی، پیرنگ پلیسی با چک کردن منطقی دوربینهای مداربسته اطراف خانه مارال و تبدیل شک یونس به یقین، مسیر درام را به سمتی عاری از سادهانگاریهای مرسوم هدایت کند.







