سرگردانی در برزخِ کمدی و درام؛ چرا فصل دوم «چهار فصل» به جایگاه واقعی خود نمیرسد؟

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، یکی از ویژگیهای برجسته تلویزیون به عنوان یک رسانه داستانگو، قابلیت انطباقپذیری و رشد آن است. بسیاری از مجموعهها پس از یک فصل اولِ متوسط، در فصل دوم به اوج شکوفایی میرسند؛ آثاری مانند «اداره»، «پارکها و تفریحات»، «کژوال»، «بوجک هورسمن»، «صنعت» و «خرس» دقیقاً به این دلیل موفق شدند که سازندگانشان از تجربههای اولیه درس گرفتند و آن آموختهها را در مسیر توسعه روایت به کار بستند. فرصت تغییر مسیر به سمت داستانها و روابطی که بازخورد بهتری دارند، همان چیزی است که سریالهای چندفصلی را هیجانانگیز میکند. در واقع با گذشت هر سال، دستاوردهای گذشته از دست نمیروند، بلکه بستری برای ساختن آینده میشوند.
اما پتانسیلی که در فصل اول سریال «چهار فصل» به چشم میخورد، در فصل دوم نیز همچنان دور از دسترس باقی مانده است. در واقع این پتانسیل از همان زمان اعلام ساخت سریال مشهور بود: حضور بازیگران بزرگی چون تینا فی، استیو کارل، کلمن دومینگو و ویل فورته که میتوان یک کمدی موقعیت درخشان را حول محور آنها بنا کرد؛ در کنار سازندگانی خلاق مانند لنگ فیشر، تریسی ویگفیلد و خودِ تینا فی که در کار خود استادند. اما تیم سازنده به جای درگیر شدن با پروژه و هدایت آن به سمت تکامل اپیزود به اپیزود، به نظر میرسد به حداقلها راضی شده و ترجیح داده است تنها نانِ جذابیت ذاتی ستارههایش را بخورد.
بزرگترین چرخش داستانی فصل اول، مرگ غیرمنتظره شخصیت «نیک» بود. در قسمت ماقبل پایانی، شخصیت استیو کارل در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد؛ اتفاقی که به شکل عجیبی برای دوستانش گشایشهایی ایجاد کرد: همسر سابقش «آن» با بازی کری کنی-سیلور بالاخره با پایان غیرمنتظره ازدواجش کنار آمد، «دنی» با بازی کلمن دومینگو و «کلود» با بازی مارکو کالوانی از طریق روشهای متفاوت سوگواری دوباره به هم نزدیک شدند، و «جک» با بازی ویل فورته و «کیت» با بازی تینا فی پس از نجات از یک دریاچه یخزده، عشقشان را احیا کردند.
به این ترتیب، با وجود از دست رفتن ناگهانی دوستشان، تمام زوجها در پایان فصل شرایط بهتری نسبت به شروع آن داشتند؛ به جز «جینی» با بازی اریکا هنینگسن، دوستدختر جوان نیک، که درست قبل از تیتراژ پایانی اعتراف کرد از شریک زندگی متوفی خود باردار است. این افشاگری در لحظات پایانی، بستر مناسبی را برای فصل دوم فراهم کرد تا تغییرات عمدهای را پذیرا شود.
این فرزند میتوانست پیوند جینی را با گروه دوستان محکمتر کند؛ بهویژه برای سفری که به یاد نیک ترتیب داده شده بود. این موقعیت، علاوه بر ایجاد یک نقطه شروع تازه بعد از یک مرگ سنگین، میتوانست فضایی شبیه به کمدیهای کلاسیکِ مراقبتِ تیمی از یک نوزاد ایجاد کند که در آن، دوستان دور هم جمع میشوند تا به این مادر مجرد کمک کنند. این رویه حتی نیاز به بهانهتراشیهای مداوم برای سفرهای سهماهه این زوجهای از هم گسیخته را از بین میبرد و آنها میتوانستند در یکی از خانههای مجلل خود ساکن شوند و در کنار هم موقعیتهای طنز خلق کنند.
اما فصل دوم تمایل چندانی به شکافتن دیدگاههای جینی به عنوان یک فرد بیرونی یا تثبیت هویت او در گروه نشان نمیدهد. حتی یک قسمت فلاشبکِ اشتباه، به جای کمک به داستان، نقش جینی را در زندگی نیک کمرنگتر میکند. فصل دوم به جای بازنگری در ساختار خود، با همان سفرهای فصلی غیرقابلباور پیش میرود و جای خالی بزرگ استیو کارل را تنها با یک نوزادِ ساکت پر میکند.
اگر سریال «چهار فصل» مسیر مشخصی را انتخاب میکرد، شاید این فرصتهای از دست رفته چندان به چشم نمیآمد؛ مثلاً یا باید صمیمانه با مفهوم مرگ دستوپنجه نرم میکرد و درامِ اشکآورِ برخاسته از آن را میپذیرفت، یا کاملاً برعکس، پویاییِ تغییریافته گروه را به یک کمدیِ پر هرجومرج و خندهدار تبدیل میکرد. اما فصل دوم در یک میانمایگی ناامیدکننده باقی میماند؛ کمدیِ نیمهخندهدار و گهگاه احساسی که احساس میشود تکتک صحنههای آن میتوانستند بسیار تاثیرگذارتر باشند، اگر در خدمت سریالی نبودند که لجبازانه اصرار دارد در همه چیز صرفاً «معمولی» باشد و هیچوقت به سطح «عالی» نرسد.
با این حال، بازیگران سریال مانند فصل اول مانع از آن میشوند که مخاطب بیش از حد به پتانسیلهای هدررفته فکر کند. تینا فی و ویل فورته شاید از نظر رمانتیک شیمیِ قوی نداشته باشند، اما رابطه دوستانه آنها حس خوشایندی را منتقل میکند و شوخیهای مربوط به دروغگویی کیت درباره ورزش دویدن یا سبیل دستهموتوری جک برای نشان دادن استقلالش، خندهدار از آب درآمدهاند. تقابل کلمن دومینگو و تینا فی حتی بهتر است و به یک رابطه صمیمانه و واقعی منجر میشود؛ در حالی که کری کنی-سیلور پرفرازونشیبترین نقشآفرینی فصل را با کمدی جسمانیِ پر زرقوبرق به نمایش میگذارد.
قسمت چهارم که توسط تریسی ویگفیلد نوشته و کارگردانی شده، نزدیکترین بخش به سقف پتانسیل این سریال است. در این قسمت دیالوگها هوشمندانهتر و تیزتر از همیشه هستند و جابهجایی زوجها نتایج لذتبخشی را به همراه دارد. در یکی از معدود گفتگوهای دو نفره، «آن» از «دنی» میپرسد: «چرا من مدام این تصمیمهای غلط رو میگیرم؟» و دنی پاسخ میدهد: «شاید چون پیر شدیم؛ ریسک کارها بالا رفته و هر تصمیم حسِ تلاش برای فرود موفقیتآمیز در کل زندگی رو داره.» سپس آن با ظرافت میگوید: «خب، دستکم رو به پایانه.»
اینجاست که سریال برای یکبار هم که شده، خنده عمیقی از مخاطب میگیرد؛ زیرا به قلمروهای تاریکتری سرک میکشد که معمولاً از آنها فرار میکرد. اما این روند دوام نمیآورد. ساختار سریال ظرفیت حفظ این گفتگوهای عمیق را دارد، اما آنقدر تکامل نمییابد که فضای کافی برای تاثیرگذاری آنها ایجاد کند. این دقیقاً همان چیزی است که در فصل اول دیدیم؛ نه بهتر و نه بدتر، مگر اینکه پتانسیلهای هدررفته را هم به حساب بیاوریم.







